|
نگارش یافته توسط سيد شهاب الدين موسوی
|
|
دو غزل به هم پيوسته اي تشنهترين دريا سيرابترين عطشان سر مست سماعي سرخ در دايرهي ميدان دف ميشودت خورشيد كف ميزند اقيانوس موجي ز دلت دريا شوري زدمت طوفان برخيز و هياهو كن هيهي زن و هوهو كن تشنهست دليريها بر حادثهاي عريان تنگ است نفس تنگ است اين حجم قفس تنگ است اي روح رها از تن بشكن در اين زندان ايمان خوارج بين اين سكهي رايج بين بر مسخ علي كوشد اسلام ابوسفيان يك عمر تو را خوانديم در سوگ تو گل كرديم ما از تو چه ميدانيم اي وسعت بيپايان (2) اي خون خدا بشكن بشكن به خدا بشكن در حنجرهي تاريخ نيرنگ صدا بشكن بتهاي پليدي را اين تخت يزيدي را اي وارث ابراهيم با نام خدا بشكن رنگي كه فراگير است زور و زر و تزوير است اي آينهي توحيد، تثليث ريا بشكن با صاعقهي خشمت با گردش يك چشمت قيلوله ديوان را اي بانگ رها بشكن رخصت بده طوفان را آزادي انسان را اين موج خروشان را زنجير ز پا بشكن بزن آن ضربه كه آشفته كند خواب جهان را ديگ ديوانهي خون جوش زد اينك هيجان را رقص تيغ است هماواز جنون كن شريان را بزن آن ضربه كه آشفته كند خواب جهان را بزن آن زخمه كه ديگر كند آهنگ زمان را تپش نبض زمين آمده در ذوق به پايت عطش حادثه كف ميزند از شوق برايت باز كن بعض فرو خوردهي مردان خطر را كه شبيخون زده آيينهي آيين بشر را ناله سر كن كه بريدند گلو مرغ سحر را كعب الاحبار زده جار احاديث و خبر را شارحان را بهل اين فرقهي شيطانزدگان را چه به عدل علوي سفرهي سفيانزدگان را چه كند خالي ميدان هله هيهاي تو بايد يله بر عزم يلان زخم تمنّاي تو بايد نفس صاعقه بند آمده غوغاي تو بايد فصل سرخ گل ني شد تپش ناي تو بايد تو بخوان گر تو نخواني دگر از عشق كه خواند تو بمان گر تو نماني دگر از عشق چه ماند
|