|
نگارش یافته توسط سيد علی اکبر مير جعفری
|
و نخلها كه سحر سر به آسمان دادند صلات ظهر كه شد، ايستاده جان دادند صلات ظهر درختان اقامه ميبستند كه روح و راحت خود را به باغبان دادند چه نخلها كه به انگشتهاي نامعلوم جهان گمشدهاي را به ما نشان دادند كنار نعش افق نالههاي نيزاران غروب بود و چه حالي به كاروان دادند مسافران غريبي كه دير ميرفتند به كاروان نرسيدند تشنه جان دادند همين مشاهد مظلوم در ديار غريب به سرزمين شما هفت آسمان دادند (به سرزمين شما آه سرزميني كه غريب و دوست بدان زخم و استخوان دادند غريبهها كه فقط شكل ميزبان بودند به زائران رطب، خنجر و سنان دادند براي هر كه مسافر براي هر كه رسيد سگان كوفه دويدند، دم تكان دادند وقيح بود ولي عابران نامربوط به جاي چشم، شما را دو تكه نان دادند همين مشاهد مظلوم در ديار غريب به سرزمين شما هفت آسمان دادند به تشنگان مجاور فرات نوشاندند به خستگان سفر توشه و توان دادند به احترام شكفتن، جوانه روياندن به نخلهاي كهن فرصتي جوان دادند اگر چه تشنه در آغوش آسمان رفتند به سرزمين عطش، صبح و سايبان دادند به رغم آنچه به حلق بريدهاي نرسيد چه جامها كه به مردان اين جهان دادند شبيه رود اگر آبروي اين خاكند شبيه چشمه به هرخطهاي روان دادند خداي من چه بهار شگفتانگيزي به بوستان غزلخيز عاشقان دادند چقدر بوي تو پيچيد و باد ميآيد چقدر بوي تو ر ا ياس و ارغوان دادند «زبان خامه ندارد سر بيان فراق» زبان خام مرا جرأت بيان دادند
|