|
از نـظـر تـحـليل فلسفى , هر پديده طبيعى در گرو علل چهارگانه اى است كه در پرتوآن , پديد آمده , و با فقدان يكى از آنها پيدايش پديده , به صورت امر محال درمى آيد . مثلا در ساختن يك ميز تحرير به درودگرى نيازمنديم كه آن را بسازد ,ماده چوبى لازم است كه شـالـوده مـيز را تشكيل دهد , از پيوستن قطعات اندازه گيرى شده چوپ , شكل خاصى به وجود مى آيد . آنگاه ميز پس از ساخته شدن , منشاء يك رشته آثار و فوائد مى گردد . در ايـن مورد , درودگر , علت فاعلى ; چوپ , علت مادى ;شكل ميز ; علت صورى ; و آثار و فوائد ميز , علت غائى آن است . عـلل چهارگانه در نهضت هااين تنها پديده هاى طبيعى نيست كه مشمول اين قانون است , بلكه پـديـده هـاى تاريخى ونهضت ها و انقلابهاى موضعى يا جهانى نيز , به گونه اى در گرو اين چهار علت هستند . يـك فـرد مـحقق , با تحليل تاريخى مى تواند موجبات نهضت و پى آمدهاى آن رابه طور روشن به دسـت آورد , هـمـچـنـانكه مى تواند از محتواى نهضت و عناصر آن , وشكلى كه نهضت از تركيب عناصر به خود مى گيرد , آگاه گردد . در اين صورت , موجبات قيام و انقلاب به ضميمه قيام مردم , علت فاعلى ; پى آمدها , علت غايى ; وباقيمانده , علت هاى مادى و صورى انقلاب به شمار مى روند . نـهـضت حضرت حسين بن على عليه السلام قيام امام حسين عليه السلام از قانون عمومى حوادث بيرون نيست . نهضت وى موجبات ,انگيزه , آثار و پى آمدهائى داشت , همچنانكه داراى عناصر , محتويات , شكل و وضع خاصى بود . مـا , در تـشـريـح ايـن عـوامـل چـهارگانه , فقط درباره نخستين عامل ( موجبات نهضت و علل بـرانـگيزنده حضرتش بر قيام ) آنهم از زوايه خاصى بحث مى كنيم , و آن اينكه قيام آن حضرت , با كمال حريت و آزادى , صورت پذيرفت , و وى روى محاسبات خاصى انقلاب و نهضت را بر سكوت و سكون , برگزيد . بـه گـونه اى مى توانست قيام نكند و , خود و پيروان خويش را به پيروى از حزب حاكم و يا لااقل به بى تفاوتى در برابر آن , دعوت كند و مهر خاموشى بر لب نهد و سكون را بر تحرك ترجيح بخشد . يا اينكه اختناق , فشار , ظلم و ستم , در جامعه اسلامى آن روز به حدى رسيده بود , كه ديگر مزاج جـامـعـه تـوان مقاومت را از دست داده و به پايه اى رسيده بود كه خواه ناخواه انفجارى در آن رخ مى داد و نهضتى پى ريزى مى گرديد . كـسانى كه نهضت ها و قيام ها را از طريق انفجار ناآگاه تفسير مى كنند و آن رابا نظريه هگل ( تبديل كميت به كيفيت , يا اصل سوم ديالك تيك ) توجيه مى نمايند ,وقتى به قيام سالار شهيدان مـى رسند , براى كلى نشان دادن تحليل خود , انقلاب پربار و پر ارزش حضرت حسين عليه السلام را نـيـز در اين مسير قرار مى دهند و آن راانقلاب ناآگاه , يا انفجارى در دل جامعه آن روز معرفى مى نمايند . مى گويند : گاهى تغييرات و دگرگونى هاى تدريجى در پديده هاى مادى به پايه اى مى رسد , كه ديـگـر پديده نمى تواند آن دگرگونى ها را پذيرا گردد , و سرانجام تغييرات جزئى سر از پيدايش نوعى جديد درمى آورد , چنانكه افزايش حرارت در آب , حد معينى دارد . آنگاه كه درجه حرارت بالا رفت , خواه ناخواه , آب تبديل به بخار مى گردد . از نظر اينان , اين قانون , در جامعه و تاريخ نيز حاكم است . جامعه , تا حدى مى تواند تعدى طبقه ستمگر را پذيرا گردد . آنـگاه كه به مرحله اى رسيد , كه توان پذيرش از او سلب گرديد , سرانجام با انفجارى بر ضد نظام حاكم , برمى خيزد , وانقلابى بر پا مى كند . روى اين اساس , بعضى مى گويند پس از شهادت اميرمومنان , فشار دستگاه اموى برملت مسلمان و طبقه ستمديده رو به افزايش نهاد . پس از مرگ معاويه , زمامدارى فرزندش يزيد فشار را دو چندان كرد , و وقت آن رسيد كه جام صبر جامعه لبريزگردد و انفجارى در آن رخ دهد و در نتيجه قيام حضرت حسين عليه السلام نمايشى ازاين انفجار , و تصويرى از اين انقلاب قهرى بود . انقلاب آگاهانه چنين داورى درباره نهضت حضرت حسين عليه السلام , يك نوع پيشداورى است كه ازعقيده شخصى تحليل گران مادى سرچشمه مى گيرد . اگـر آنان به متن تاريخ نهضت مراجعه مى كردند , و واقع بين و حق گرا بودند , هرگز درباره پر ارزش ترين نهضت ها چنين داورى نمى نمودند . ايـن نـوع تـحـلـيـل گران , اصل تبديل كميت به كيفيت را به طوردربست درباره پديده هاى طبيعى پذيرفته اند , و از طرف ديگر معتقدند كه اصول حاكم بر طبيعت ناآگاه , بر جامعه و تاريخ بشر آگاه نيز بدون كم و زياد , حاكم است . لذا قهرا ناچارند كه قيام فرزند على (ع ) را نيز از اين طريق توجيه كنند . اگـرآنـان ايـن اصل را جهان شمول نمى دانستند ( چنانكه حق نيز همين است ) (1) و يا اگرهم جـهـان شمول مى دانستند ولى از اصل طبيعت مابى در انسان (2) , پيروى نمى كردند , هرگز انـقـلاب سـالار شـهـيـدان را انـفـجـار ناآگانه - كه نتيجه آن بى ارزش قلمداد كردن آن است - نمى ناميدند اشكال كار اين گروه آن است كه همه چيز و همه نهضت ها را مى خواهند با مقياسهاى محدود خود تفسير كنند . و هـر كـجـا كه ماده خلافى مشاهده مى كنند , ناچار مى شوند كه دست به تحريف زده و تز يك بعدى خودرا حفظ كنند . انفجار يك جامعه , مانند انفجار يك ديگ بخار است . آنـگـاه كـه دريـچه هاى اطمينان كاملا مسدود باشد , انفجار , خود به خود انجام مى گيرد , خواه انـسان بخواهد يانخواهد , زير ظرفيت جامعه از فشار و ستم لبريز مى گردد , و انفجار , به صورت يك پديده قطعى انجام مى گيرد . قـيام انفجارى , در مقياس كوچك مانند انفجار يك انسان پر عقده است كه بدون اختيار , آنچه در دل دارد بيرون مى ريزد , هر چند بعدا پشيمان مى گردد . قـيـام انـفجارى , فاقد هر نوع ارزش اخلاقى است و هرگز نمى توان قهرمان انقلاب را ستود ,زيرا تمام شركت كنندگان در صحنه قيام , تماشاگران انقلابند , نه بازيگران . وعـامـل موثر , همان افزايش تضادها و ناراحتى و ستمگرى هائى است كه خود را از طريق هيجان و شورش ها نشان مى دهد , و گروه پرخاشگر را به مخالفت و براندازى وامى دارد . از ايـن جـهـت طـرفـداران اين تز معتقدند كه بايد در جلو انداختن انفجار , برتضادها افزود , و ناراحتى ها را دو چندان كرد , تا ديگ بخار جامعه , خود به خودبتركد و نظام را برافكند . در اين جا بايد به دو مطلب توجه عميق نمود . 1 - آيا قيامهاى انفجارى ارزش اخلاقى دارند يا نه ؟ . 2 - آيـا قـيـام امـام حـسـيـن (ع ) از اين مقوله بود , يا يك قيام آگاهانه بود ؟ آيا فشارها و تضادها عـامل چنين حركتى بودند يا انگيزه , يك احساس وجدانى و اخلاقى و درونى بود ؟درباره مطالب نخست , كافى است كه بدانيم كارهاى خارج از اختيار , هر چند مفيد وموثر و سودمند باشند , فاقد ارزش اخلاقى و حسن فاعلى است . فرض كنيد جانوردرنده اى درصدد حمله به انسان شريفى است و تيراندازى ناآگاه از اين جريان - كـه انـسان شريفى نزديك است در چنگال درنده قرار گيرد - با پرتاب تيرى , آن را بكشدو يا نيمه جان سازد و سرانجام آن انسان نجات يابد . چـنـين كارى نمى تواند تحسين انسان را نسبت به كار تيرانداز بى هدف برانگيزد , زيرا او از نتيجه كار خود كاملاناآگاه بود . در ايـن صـورت , چـگـونه مى توانيم او را تحسين كنيم و براى او پاداش تعيين نمائيم ؟انفجارهاى اجتماعى در مقياس بزرگتر , از اين مقوله است . انـقـلابـيـون فاقد اختيارو آزادى , تحريك شده بر اثر تضاد طبقاتى و فشارهاى درونى هستند كه كـوهـى را تـكان مى دهند و سيلى را به دنبال خود به راه مى اندازند , ولى چنين كارى هيچ گونه ارزش اخلاقى ندارد . در فتح اسپانيا , پس از ورود سپاه اسلام از طريق دريا به اين سرزمين , به دستورفرمانده كل قوا , تمام كشتى ها كه وسيله بازگشت آنها به عقب بود , سوزانده شد ,و همه تداركات غذائى جز مقدار كمى به دريا ريخته گرديد . آنگاه فرمانده كل قوابه سپاه اسلام گفت : پشت سر شما دريا و پيش روى شما قواى دشمن است و توقف در اين نقطه جز مرگ نتيجه اى ندارد . در اين موقع , چاره اى جز جنگيدن و تسخير كردن و فتح نمودن نداشتند . از اين جهت , همگى گام به پيش نهادند . عمل فرمانده تحسين جهانيان را برمى انگيزد ,زيرا با كمال آزادى خود را در كام دشمن قرار داد . ولـى بـراى چـنـيـن فتح و پيروزى نمى توان در دفتر اخلاقى صفحه اى گشود , و آن را يك عمل ارزشمند دانست . كارى ارزش اخلاقى دارد كه در آن انسان بر سر دو راهى قرارگيرد و يكى از راهها را كه با فضيلت توام است با كمال حريت و آزادى برگزيند ,نه اينكه تمام درها را به روى خود بسته ببيند و جز يك راه براى او باقى نماند ,آنگاه ناچار شود كه آن را بپيمايد . حـضـرت امام حسين عليه السلام و قيام آگاهانه هسته نهضت در قلوب امام حسين عليه السلام و شيعيان حضرتش پس از رحلت برادربزرگوارش حضرت امام حسن عليه السلام كاشته شد . سالار شهيدان , پس از شهادت برادرمظلوم خود تا مرگ معاويه , همواره نقش پرخاشگرى داشت , و مـعـاويـه را دراجـتـمـاعات بزرگ استيضاح مى كرد , و جنايات او را بر امت اسلام برمى شمرد و گاهى ازطريق نامه , او را به قيام و نهضت , تهديد مى كرد . آنـگـاه كـه وى راهـى دوزخ شـد ,و پست ترين و رذل ترين فرد را جانشين خود قرار داد , نهضت حضرت سيد الشهداءعليه السلام شروع به شكل گيرى كرد , و مسلمانان را از طرق گوناگون به قيام وانقلاب دعوت نمود . ايـن كـارهـا حـاكى از برنامه ريزى دقيقى بود كه سرور آزادگان آن را تنظيم مى كرد وامت را به پيروى از آن دعوت مى نمود . مـع الوصف , چگونه مى توان قيام او راانفجار ناآگاهانه خواند و آن را در رديف انقلابهاى بى ارزش قرار داد ؟ اينك يك رشته قرائن تاريخى بر خروج آگاهانه او بيان مى شود . 1 - سـخـنـرانـى امام به هنگام اخذ بيعت براى يزيدمعاويه پس از به شهادت رساندن امام مجتبى صـلوات اللّه عليه , از طريق تطميع وتهديد , موافقت گروهى از شخصيت ها را براى بيعت با يزيد جلب كرد . آنگاه كه وى با امام حسين بن على عليه السلام روبرو شد , امام ضمن خطابه اى به وى چنين گفت :توصيفى را كه درباره كمال و كاردانى فرزندت يزيد كردى , شنيدم . تو مى خواهى ازاين طريق مردم را به اشتباه بيندازى . گويا درباره فرد ناشناخته اى سخن مى گوئى . گويا تو آگاهى خاصى دارى كه ما آن را نداريم . يزيد موقعيت و لياقت خود را دراين كار نشان داده است او يك فرد سگ باز و كبوتر باز است . پيوسته با زنان رامشگر , به نواختن انواع دستگاههاى موسيقى مشغول مى باشد . چه بهتر كه از اين كار صرف نظر كنى , و بار سنگين گناه خود را سنگين تر نسازى 000 (3) . 2 - نامه امام به معاويه امام عليه السلام نامه گسترده اى به معاويه مى نويسد و جرائم بزرگ او را كه در راس آنـها قتل صالحان , و اكابر صحابه و رجال پرهيزگار از شيعيان اميرالمومنين عليه السلام است , بر مى شمرد . آنـگـاه در آن نامه مى افزايد : من از خدا , به خاطر اين كه به دليل يك رشته عذرها بر ضد تو قيام نـكـرده ام وقـيـامـى به راه نيانداخته ام , مى ترسم , چون ممكن است كه عذرهاى من در درگاه الهى پذيرفته نباشد . آنـگـاه در پـايـان يادآورى مى شود : يكى از جرائم نابخشودنى تواين است كه براى فرزند خود كه شراب مى نوشد و با سگ ها بازى مى كند , از مردم بيعت گرفته اى (4) . 3 - سـخـنرانى امام در سرزمين منى امام در اواخر حكومت معاويه در سرزمين منى در اجتماع فزونتر از نهصد نفر ,كه در آن شخصيت هاى بزرگ از بنى هاشم و ياران رسول خدا و فرزندان آنها و تابعان شركت داشتند , با يك سخنرانى مستدل , درباره نظام حاكم بر كشور اسلامى , سخن گفت . و از آنـان خـواسـت كـه سـخـنان او را به افراد ديگر برسانند و به شخصيت هاى بزرگ كه در بلاد اسـلامـى بـه سـر مى برند , بنويسند , و پس از بازگشت به اوطان خود ,آنان را از نظريه حضرتش آگاه سازند . آن حـضـرت , سخن خود را از بحث درباره معاويه آغاز كرد و جناياتى را كه او درباره امت اسلامى بالاخص شيعيان اميرالمومنين عليه السلام مرتكب شده بود , يادآور شد . راوى مـى گويد : حسين بن على (ع ) در اين مجمع , بسيارى از آياتى را كه در حق خاندان رسالت وارد شده و يا سخنانى كه پيامبر درباره آنان گفته بود يادآور شد ,و از حضار كه استوانه هاى اسلام در مكه و مدينه و ديگر بلاد بودند تصديق و گواهى خواست . آنگاه آنان را به خدا سوگند داد , كه اين حقايق را به افراد متعهد و باايمان برسانند . و همه آنان به تصديق حضرتش برخاستند . (5) . گذشته از همه اينها , امام عليه السلام در روز هشتم ذى الحجه , حج را به عمره مفرده تبديل كرد , در بـرابر انبوهى از مردم سخنرانى كرد و انگيزه انصراف خود ازشركت در مراسم حج و خروج به سوى عراق را تشريح نمود . و بـه گونه اى روشن فرمودكه : مرگ بسان قلاده عروس بر گردن انسان بسته شده است و من همانند علاقه يعقوب به يوسف , به پيوستن به نياكان خود مشتاقم . گـويا مى بينم كه به شهادت مى رسم وگرگان بيابان ( بنى اميه ) بندهاى بدن مرا قطعه قطعه مى كنند . آنـگـاه فـرمـود :كـسـانـى كـه مـى خواهند در اين راه خون بدهند و به لقاء الهى بپيوندند , آماده حركت باشند . من بامدادان حركت مى كنم (6) . بـا وجـود اين سخنرانيها و سخنرانيهاى ديگر در نيمه راه , در خود كربلا , در شب عاشورا كه ياران خـود را مـرخـص مى كند , و از بيعت آنان صرف نظر مى نمايد صحيح است كه نهضت پر ارزش آن حـضـرت را انفجار ناآگاهانه بناميم ؟تا اينجا روشن شد كه قيام حضرت سيد الشهداء عليه السلام قـيـام آگـاهانه بوده , ونه انفجار ناآگاه براى تكميل اين مطلب , به گوشه اى از قيام آن حضرت اشاره مى كنيم . و معترفيم كه در اين مجال كوتاه , نمى توان علل قيام را تشريح كرد . حكومت زمامدار فاسد و ستمگر . يـكى از علل نهضت حضرت حسين عليه السلام , انحرافهائى بود كه در دستگاه حكومت باصطلاح اسلامى آن روز پديد آمده بود . الـبـتـه دوران حـكـومت يزيد سرآغاز اين انحرافها نبود , بلكه انحراف حكومت از مسير صحيح اسلامى از روزى آغاز گرديد كه حكومت اسلامى بوسيله گروهى از صحابه , از محور اصلى خود , منحرف گرديد . ولـى ايـن انـحـراف در سـالـهـاى نخستين حكومت خلفاء , چندان نمايان و چشم گير نبود , چرا كه خليفه اول و دوم با وجود بدعتهاى فراوان , به عدالت اجتماعى تظاهر مى كردند . اززمان خليفه سوم , اين تظاهر نيز در كار نبود . و اين انحراف وسيعتر و شكاف عميق تر گرديد . كار بجائى رسيد كه ابوسفيان دشمن شماره يك اسلام و پيامبر - كه مدتها به ظاهر , اسلام آورده و به صفوف مسلمانان پيوسته بود - در نخستين روزهاى خلافت عثمان در يك جسله سرى كه خود خـلـيـفـه نـيـز در آن شـركت داشت و تمام اعضاء آن جلسه را خاندان خليفه ( بنى اميه ) تشكيل مى دادند , جرات پيدا كرد و گفت : اكنون كه فرمانروائى از آن بنى اميه شده است , خلافت را بـسـان گوئى بربائيدو بيكديگر پاس دهيد , و كوشش كنيد كه از دودمان اميه بيرون نرود , و در اعقاب وفرزندان شما براى ابد محفوظ بماند . به آنچه كه من سوگند ياد مى كنم نه بهشتى دركار است و نه دوزخى (7) . چنين توصيه گستاخانه كه حاكى از كفر و بى دينى گوينده است , در جلسه اى كه كارگردانان و مـسـتـشـاران حـكومت - بظاهر - اسلامى درآن حضور داشتند , حاكى از انحراف و ارتجاع اعضاء حكومت , به اوضاع سياه جاهليت مى باشد . ابوسفيان نه تنها به كيفر ارتداد خود نرسيد , و حتى مورد ملامت و توبيخ حكومت وقت قرار نگرفت , بلكه توصيه او كم كم جامعه عمل پوشيد . چـيـزى نگذشت كه خليفه ,پسر عموى ابوسفيان , يك حكومت صد در صد اموى - بنام اسلام - بوجود آورد . وسراسر استانهاى كشور اسلامى را به خويشاوندان جنايتكار دنياپرست خود , كه همگى از بنى اميه بودند سپرد . اگر در دوران رسول خدا - در واقع - , و قسمتى از دوران حكومت شيخين - براى حفظ ظاهر - ملاك انتخاب براى استاندارى , فرماندارى و قضاوت , شايستگى و امانت بود , در خلافت عثمان , مـلاك انـتـخـاب , فـقـط و فـقـط به خويشاوندى با خاندان بنى اميه منحصر شده بود و به گفته امروزيان روابط بر ضوابط چيره شده بود . خـلافت الهى اميرمومنان على عليه السلام پس از قتل عثمان , اگر چه بسيارى از اين تبعيضات و اجـحـافـات و سـتمها را خاتمه داد , ولى بر اثر كوتاه بودن دوران حكومت آن رادمرد الهى , عمال حكومت اموى ريشه كن نگرديدند . پـس از شهادت آن حضرت , فرزند ابوسفيان , ( معاويه ) , بر سرتاسر كشور اسلامى تسلط يافت , و عـمـال ستمگر و يغماگر خود را - مانند زياد , عمرو عاص , سمره , مروان و غيرهم - برنواميس و اموال و بيت المال مسلمانان مسلط ساخت . حـجـر بـن عـدى , رشـيد هجرى ,عمرو بن حمق و صدها منادى حق و آزادى را بخاطر مبارزه با خودكامگى و انحراف حكومت از مسير اهل بيت عليهم السلام , بوضع فجيعى به قتل رسانيد . معاويه در طول خلافت بيست ساله خود , پايه هاى حكومت فرزند فرومايه اش يزيد راكه عصاره فساد , و ثمره شجره خبيثه اموى بود محكم و استوار ساخت . پـس از درگـذشـت مـعـاويه در نيمه رجب سال 60 , مردى روى كار آمد كه نه تنها تربيت دينى نداشت ,بلكه به دليل كينه توزيهاى دوران جاهليت و جنگهاى بدر و احد و احزاب , شديدا بااسلام و پيامبر مخالف بود . حـكـومـتـى كه بايد محقق رسالت اسلام , مجرى قوانين وحدود , نماينده افكار و آراء مسلمانان و تجسم روح جامعه اسلامى باشد , به دست مرد پليدى افتاد كه وحى محمدى (ص ) و رسالت خاتم پيامبران را انكار مى كرد و به سان جدش ابوسفيان همه را يك نوع حكومت زور تلقى مى كرد (8) . پـس از معاويه , كسى روى كار آمد كه بر اساس تعليمات مسيحيت پرورش يافته بود واز درون به آن تمايل داشت . او جوانى ناپخته , شهوت پرست , خودسر , خوشگذران وفاقد هرگونه كمالات انسانى بود . تنها تفاوتى كه با پدر داشت , اين بود كه پدرمنافقانه ظواهر را رعايت مى كرد , ولى پسر بر اثر غرور , پرده نفاق را دريد وچهره واقعى خود را نشان داد و علنا مقدسات را زير پا مى نهاد . او شـراب مى نوشيدو در شب نشينيها و بزمهاى شراب خواران شركت مى كرد , و بى باكانه اشعارى رامـى سـرود كـه ترجمه آنها چنين است : ياران هم پياله من برخيزيد و به نغمه رامشگران خوش آواز گوش دهيد . و پياله را سر بكشيد , نغمه دل پذير ساز و آواز مرا از شنيدن صداى اذان بازمى دارد . مـن حـاضـرم حـوران بـهشتى را با نيم خورده شراب عوض كنم (9)شعر او كه بيانگر نظر او درباره حلال بودن شراب است , معروف است كه مى گفت : فان حرمت يوما على دين احمد فخذ ها على دين المسيح ابن مريم (10) اگر شراب روزى در آئين احمد حرام شده است , تو آن را بر اسـاس آئيـن مـسـيـح بـنوش 0دربار يزيد كانون فساد و گناه بود , و آثار شوم آن به محيطهاى مقدسى چون مكه ومدينه رسيده بود (11) . در چـنين شرائطى , امام عليه السلام طبق تعاليم جد بزرگوارش , سكوت را حرام وقيام را واجب ديد , هر چند به قيمت كشته شدن خود و عزيزان و اسارت خانواده اش تمام شود . جد بزرگوار او فرموده بود : من راى سلطانا جائرا مستحلا لحرام اللّه فاكثا لعهد اللّه , مخالفا لسنه رسول اللّه يعمل فى عباده بالاثم و العدوان و لم يغير عليه بفعل و لا قول كان حقا على اللّه ان يدخله مدخله . هـر كـس فرمانرواى ستمگرى ببيند كه حرامهاى خدا را حلال بشمارد , پيمان الهى رابشكند , با سنت پيامبر خدا مخالفت ورزد , در بين بندگان خدا گناه و تجاوز راروا بدارد , و او را از اين كار از طريق كردار و گفتار باز ندارد , بر خدا است كه جايگاه او را با سلطان ستمگر يكسان قرار دهد .
|