اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللّهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنآئِكَ عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللّهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَ بَقِىَ اللَّيْلُ وَ النَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللّهُ اخِرَالْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِكُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ
 
 
مثنوی عاشورا چاپ ارسال به دوست
نگارش یافته توسط ولی بریم نژاد   
چو تاريخ گويد ز خون شهيد
روايت كند از جنون شهيد
چو ديوانه در راه حق مي‌شود
دگر بنده شاه حق مي‌شود
شهيد و شهادت به اسم حسين
مسمي گرفتند به رسم حسين
كه راهش هميشه به ما باقي است
حديثش مي و شهد او ساقي است
حديث شهادت حديث خداست
پيام‌آورش زينب مرتضاست
حكايت ز نِي چون بيامد به ما
پيامي زدل رفت تا نينوا
حديث شهادت به خون چون سرشت
حسين گفتگو با خدا را نوشت
به راهي چو رحل اقامت فكند
به درگاه ايزد چو قامت فكند
به روياي خود ديد رسم جنون
سه بار او بخواند آيه راجعون
بفرمود خوابم مرا درربود
به رويايم او مركبي را نمود
كه اين قوم تنها و بي ساز و برگ
زپي بهر آنها رسد وقت مرگ
در اين بين اكبر پدر را خطاب
نمود و بگفتا كه اي ماهتاب
ره عشق حق بهر ما روشن است؟
پناه خدا بهر ما جوشن است؟
بگفتا كه ما نور منهج شويم
به دلهاي عشاق ما حج شويم
منور نماييم راه نجات
همه عاشقان را نماييم صراط
حسين خواند چون آيه راجعون
به ياران بياموخت رسم جنون
سپس آسمان برد  دست دعا
همه عشق حق در وجودش رها
چو در زد به درگاه رب امين
سخن با خدا را شروع كرد چنين
الهي به كرب و بلا چون رسم
پر از يار در كوفه و بيكسم
چو لب تشنه گردم ز آب فرات
به ره دشمنم بست بر من صراط
پس از آن چو عباس آمد به رود
تمام جهان سر به خاكش سجود
تو گويي كه در راه ابن العلي
همه نور حق در دلش منجلي
همه عشق او جان به راه حسين
فدا مي‌كند بهر او دست و عين
چو بر كاروان تشنگي سخت گشت
همه شرم و اندوه به او رخت گشت
چو عباس من مشك گيرد بدست
به سنگي سر و دست او را شكست
به دندان چو گيرد همه آب را
ز دشمن بگيرد همه تاب را
دگر دست عباس مانَد به رود
كه ناگه زند فرق او را عمود
ز عباس دارد دگر شرم، آب
به خون سرش چهره گردد خضاب
چو گلبرگ  گل را جدا مي‌كند
دگر او برادر صدا مي‌كند
به گاه نماز وسط چون رسيد
حديث مي و مستي و خون رسيد
چو ياران جاني به خون خفته‌اند
ز خون روان گوهري سفته‌اند
چو اكبر شنيد اين سخن‌هاي ناب
دگر زندگي را نياورد تاب
همه عشق، او را فرستاد رزم
به شمشير عشقش بنا كرد بزم
ميان نبرد رقص مستي نمود
فنا را فنا كرد و هستي نمود
چو اكبر نواي حماسه سرود
به شمشير بران تنش را ستود
يكي فرق او را نشانه گرفت
دگر اكبرم صد بهانه گرفت
به بابا بگفتا كه من تشنه‌ام
به قلبم فرورفته صد دشنه‌‌ام
پدر اين چه نوري ز بالا بود
محمد (ص) به فردوس اعلي بود
چو غالب بيامد به او تاب آب
پيمبر به او داد جام شراب
پسر سوي بالا چو پرواز كرد
پدر راه ديگر به دل باز كرد
چو بيتاب شد اصغر تشنه لب
بگفتا حسين بهر ياران شب
كه گر ناجوانمردي و نابكار
به اين غنچه احمدي رحم آر
ز آغوش مادر دگر تاب نيست
به اين طفل زيبا دگرآب نيست
چو اصغر به بالا نگاهش فتاد
سر نيزه‌اي بوسه بر گل نهاد
به ناگه يكي ابن شيطان و دد
به تير سه شعبه به آن گل بزد
به مشتش زخون آسمان هديه داد
به خون پسر گوييا فديه داد
الهي فدا كرده‌ام اين گهر
بسان خليل وقت ذبح پسر
كه قربانيت طفل شش ماهه بود
به ياران حديت شهادت سرود
دگر يادگار برادركه چند ساله بود
بسان، مرد ميدان بسي واله بود
شهادت برايش هدف بود و بس
رها از تعلق رها از قفس
همه جان او جانِ عم بوده است
حياتش پر از غصه، غم بوده است
چو رخصت گرفت از حسينِ علي
تو گويي به يادش بيامد نبي
به سوي عدو گفت، من قاسمم
ز بهر شما اي ددان عاصمم
كه من شير ميدان و جنگاورم
همه اتكالم به آن داورم
چو قاسم وضو با شهادت گرفت
شهادت دوباره روايت گرفت
حسين قاسمش غرق در خون بديد
ز بالاي بالا ندايي شنيد
به هنگام ظهر است و وقت نماز
تمام زمين و زمان غرق راز
حسينم شهادت زبهرت رسيد
بشارت دهم مي‌دهم صد اميد
دگر بهر تو يار در خانه نيست
دگر اصغرت رفت و دردانه نيست
زعباس بابا نيامد خبر
دگر اكبرت را نباشد اثر
حبيب مظاهر به خون آرميد
چو حر رياحي به منزل رسيد
غلامت دگر جان به جانان بداد
به لبخند تو جنت از حق ستاد
برو سوي دشمن كه بينم تو را
فقط رأس خونين به سوي هوا
برو سوي مقتل كه ذبح عظيم
تويي آيه حق، كتاب كريم
برو زخم دل را مداوا نما
به خونت ز دلها گره وا نما
برو تا كه زينب ببيند تو را
ببيند كه شمري نشيند تو را
ببيند چو بالا رود تيغ و داس
مشامش بيايد دگر عطر ياس
ببيند كه مادر به بالاي سر
نوا سردهد بهر عشق پسر
ببيند كه رأس از تنت شد جدا
همه خون حق در رهت شد فدا
ببيند كه ني بر سرت مي‌زنند
كه ني را نوا بر درت مي‌زنند
به اطراف سر پرتويي پر ز راز
ببيند كه ني سر فرو در نماز
ببيند كه شمس است بالاي ني
ز بويش همه مست گردند چو مي
ببيند رقيه به رأس پدر
چو بوسه زند جان رود رو به در
بگويد سرش، زينبم نوبه بس
نبيند رخت را غمين هيچ كس
خداحافظت خواهرم الوداع
دگر مي‌نيايد ز رأسم صدا
دگر زينب از سرورش دل بريد
همه آسمان اين سخن را شنيد
برادر وداع گويمت تا خدا
كه اين خواهرت بهر چشمت فدا
فداي سرانگشت ببريده‌ات
به آن زخم پا و سر و سينه‌ات
فدايت شوم اي برادر وداع
كه شايد دهد صبر بر من خدا
پيامت رسانم به نسل بشر
كه ايمن شوند از صراط خطر

?????
??? :*
??? ?????????? :
??? :*

?? ??? :* Code
??? ??? ????? ???? ?? ?? ??? ?????????? ?? ??????? ???.




  ????? (1)
????? ??? ???? سيدمحمدجلالي, ?? 04-04-1387 14:تیر
خوبه

 
< بعد   قبل >
   

 

   
 
 
  شبکه اطلاع رسانی امام حسین علیه السلام