|
يا اباصالح تو عشق آخرين جنتالمأوي تو فردوس برين اي تو باشي گل به هنگام خزان اي تو مه داري نشان در آستين اي عيون باشد قدمهايت چو خاك عشق من روحي فداك و همنشين تا به كي روي مهت پشت سحاب ابر دل بارد ز چشمان غمين شمس تابان مينتابد از فراق گر نباشي نور نبود در زمين برنيايد اين نفس بي روي تو زندگي زندان تن گردد چنين بس كه ماندم منتظر با آه و اشك خون و اشكم خاك را گردد عجين چشم دل ميجويدت هر صبح و شام مشرقي؟ مغرب؟ يساري يا يمين؟ عهد خود بستم به هنگام پگاه خواندهام آن را ميان مومنين منزل التورات و انجيل و زبور رب ظل و اين كتاب و مرسلين شاهدان عهد و عقد و بيعتم جانبش با جان روم چون سابقين از خدا ميخواهمت اي نور چشم تا قرار دل رسد بر شاهدين
|
- Please keep the topic of messages relevant to the subject of the article.
- Personal verbal attacks will be deleted.
- Please don't use comments to plug your web site. Such material will be removed.
- Just ensure to *Refresh* your browser for a new security code to be displayed prior to clicking on the 'Send' button.
- Keep in mind that the above process only applies if you simply entered the wrong security code.
|
|