هدايتگران راه نور - زندگانى امام حسينعليه السلام
پيشگفتار
الحمد للَّه، و صلّى اللَّه على محمّد و آله الطاهرين.
مسلمانان امروز بيش از هر روز ديگرى به نور و هدايت نيازمندند. آنان درشبى تاريك و در بيابانى بىكرانه اسير توفانهاى مرگبار شدهاند. راهها بهبنبست ختم شده و مردم به پراكندگى دچار آمدهاند و نمىدانند چه بايدبكنند؟
مسلمانان، امروزه به نور و هدايت محتاجند امّا به همين اندازه نيز از كانوننور و هدايت فاصله گرفتند. وضع آنان چنين است كه مىبينيم. آنها در برابرافكار و انديشههاى وارداتى فاقد چنان آگاهى و هوشيارى هستند كه از نظرفكرى بايد پيوسته آنان را تغذيه كرد. اينان تعاليم دين خود را نمىشناسند و بهديدگاههاى روشن آن كه زاده سالهاى تجربه است، آگاهى ندارند. ايناننمىدانند كه دينشان يگانه آيينى است كه مىتواند امّت را از قعر اين پرتگاه بهقلّه بلندى كه انتظارش را دارند برساند.
آنچه در اين كتاب آمده نمونهاى زنده براى اثبات اين ادّعاست. اينكبينش و آگاهى خود را از بزرگترين راهبر مسلمانى كه خداوند او را پيشواوهدايتگر مردمان گردانيده، فرابگيريم. بنگريم تا چه اندازه ا ز بينش پرثمرامام حسينعليه السلام برخورداريم و آنگاه با خود بينديشيم كه آيا همين مقدار كافىاست؟! من گمان نمىكنم كه صفحهاى تازه و افزون بر آنچه كه در كتابهاىپيشين آمده، بر زندگى امام حسينعليه السلام اضافه كرده باشم. حتّى مىتوان گفت،سطرى بر آنچه پيش از اين گفته و نوشتهاند، نيفزودهام. حتّى گمان نمىكنم كهتاكنون كتابى به اين ايجاز، به تمام ابعاد زندگى آنحضرت پرداخته باشد. امّا بااين همه بر اين باورم كه نود ونُه در صد از خوانندگان اين كتاب از آنچه در اينمختصر مىخوانند، به شگفتى خواهند افتاد. و اين خود نشان غفلت مسلماناناز نورى است كه شديداً امروزه بيش از هر زمان ديگرى بدان نيازمندند.
اينك سخن را كوتاه مىكنم تا همگام با هم زندگى شكوهمندانه اينشخصيّت بزرگ اسلام را از نظر بگذرانيم.
محمّدتقى مدرّسى
نام: حسين
پدر و مادر: امام على بن ابيطالب و حضرت فاطمه زهرا
شهرت: سيد الشّهداء
كُنيه: ابا عبداللَّه
زمان و محلّ تولّد: سوّم شعبان سال 3 هجرت در مدينه
زمان و محل شهادت: روز عاشوراى سال 61 ه. ق در كربلاء در سن 57 سالگى.
مرقد شريف: در كربلاء مقدّس.
دوران زندگى: در چهار بخش:
1 - عصر رسول خداصلى الله عليه وآله )حدود 6 سال(
2 - دوران ملازمت با پدر )حدود 30 سال(
3 - ملازمت با بردارش امام حسن )حدود ده سال(
4 - مدت امامت: ده سال
مولود خجسته
پگاه روز سوّم شعبان از سال سوّم هجرت يكى از درخشانترينوزيباترين سحرگاهان به شمار مىرود. چرا او كه در اين روز با انگشتانىاز نور مولودى مبارك و بزرگ را به نوازش گرفت.
در سوّم شعبان نورى پاك و درخشان، منزلگاه رسالت را در خودفروبرد. مولودى فرخنده پا به عرصه وجود گذاشت در واقع خداوند او رابرگزيد تا تداوم بخش رسالت و مقتداى امّت باشد و انسانها را ازتاريكيهاى جهل و بندگى برهاند.
بى گمان دچار شگفتى خواهيم شد، هنگامى كه مىبينيم منزلگاهرسالت با شادى و افتخار به استقبال اين مولود مىشتابد. خانهكوچكوسادهاى كه در بلنداى آن پيامبرصلى الله عليه وآله، جدّى مهربان و پدرى پر محبّتجاى دارد.
به پيامبر خبر داده شد كه فاطمه زهرا پسرى زاده است، حالتىآميخته از سرور و اندوه آنحضرت را فرا گرفت و با حسرت و رغبتخواستار كودك شد. مگر چه حادثهاى رخ داده است اى رسول خدا! پدرمو مادرم فدايت باد آيا مگر اين نوزاد عيب و نقصى دارد؟!
هرگز. . . كه انديشه طلايه دار رسالت بسى گستردهتر و دورتر ازافكارى است كه ديگران بدان مىانديشند. مسئوليّت و وظيفه او بزرگتر ازمسئوليّت يك پدر يا وظايف يك پدر بزرگ يا وظايف يك رهبر است. او در حقيقت سازنده يك امّت و يك تاريخ است و پيامبرى است كهبراى بيم دادن جهانيان از سوى خداوند مأموريت يافته است.
او در انديشه صواب خود بسى دورتر مىرود و مىگويد: گريزى ازمرگ نيست و به ناچار بايد در يكى از روزها بار سفر آخرت را بستوبايد براى آينده راهى گستردهتر از آنچه كه امروز هست باز كرد و در آنآينده امّتى خواهد بود كه خود را )امت اسلامى( ميخواند و شخص پيامبرخدا را نمونه و راهبر واقعى خود تلقى مىكند.
بايد اين امّت از وجود هدايتگران پاك و رهبرانى معصوم برخوردارباشد تا مردم را به راه راست و به سوى خداوند بزرگ هدايت كنند.
اين پيشوايان، چنان كه وحى بارها پيامبر را بدان آگهى داده بود،كسانى جز خاندان وى يعنى حضرت على پسر عمويش و دو فرزند او وسپس نسل پاك آن دو، نبودند.
امّا آيا كارها در آينده، همان گونه كه پيامبر اكرم مىخواهد، پيشخواهد رفت؟! در واقع وجود عناصر منحرف در ميان مسلمانان،هشدارى آشكار به پيامبر در مورد آينده امّت به شمار مىآمد.
وحى بارها به آنحضرت آگهى داده بود كه سرنوشت حقّى كه در وجودشخص پيامبرصلى الله عليه وآله تجلّى يافته همان سرنوشت حقى است كه خداوند آن رادر وجود خاندان پاك وى متبلور مىبيند، عناصرى هم كه در روزگارپيامبر در برابر دعوت او جبهه گرفتند همان كسانى هستند كه بعداً با زورو پا فشارى در مقابل خاندان پاك آنحضرت موضع مىگيرند.
موج عناد و مخالفت دشمنان در آينده به نقطه جوش خود خواهدرسيد، وصف يارى دهندگان حق و باطل در روزگار امام حسين همينكودك شير خوارهاى كه اكنون ديده بر جمال پاك پيامبر دوخته و بردستان مبارك او در حال جنب و جوش است، از هم جدا خواهد شد.
پيامبر نيز بهآيندهاى دور مىنگرد و در انديشههاى خود غوطهمىخورد. دگر بار نگاهى به اين كودك خجسته شير خواره مىافكند. گاهشادمانى او را در خود فرو مىگيرد و زمانى حزن و اندوه در دلش راهمىيابد. او مدتى را در اين حالت به سرمىبرد تاآنكه قطراتاشكازچشماندرخشان و پرمهرش باريدنمىگيرد.
شگفتا!! پيامبرصلى الله عليه وآله با آن همه دليرى و شجاعت مىگريد!! حال آنكهاو همان كسى است كه على بن ابى طالبعليه السلام شجاع ترين ودلاورترين مردقريش در دشوارترين و بحرانى ترين شرايط بدو پناه مىبرد. كسى كه بهقول امام على در ميدان جنگ از ديگران به دشمن نزديكتر بود و سختىنبرد هيچ گاه در عزم واراده پولادينش خللى وارد نمىكرد. امّا او اينك درميان زنانى كه در مراسم تولد اين كودك گرد آمدهاند، مىگريد!!
اسماء خدمتكار اهل بيت مىگويد از آنحضرت پرسيدم: پدر و مادرمبه فدايت چرا مىگريى؟!
پيامبر خدا پاسخ مىدهد:
بر اين فرزندم مىگريم.
گفتم: او همين ساعت به دنيا آمد اى رسول خدا؟!
فرمود: مردمان سركش پس از من او را خواهند كشت. خداوند آنان رااز شفاعت من بىبهره كند. (1)
مسألهاى كه در دل رسول خداصلى الله عليه وآله خلجان مىكرد، عاطفهاى انسانى ياتمايلى بشرى نبود تا او را به حفظ نام و نشانش در خاندانش تحريك كند. بلكه اين مسأله پيامبرى بود كه خداوند او را برگزيده و با علم به عزمواراده، راستى وايمانش او را انتخاب كرده بود.
مسأله كسى بود كه مسئووليتى بر دوش داشت كه كوههاى سترگوآسمانها وزمين تاب برداشتن آن را نداشتند. مسئوليّت او رساندن پياممكتب به گوش همه جهانيان بود.
امام حسينعليه السلام نيز فقط پسر او نبود بلكه او مقتدا و پيشواى كسانى بودكه پس از وى بيم دهنده آنان بود. بنابر اين خبر كشته شدن وى طبعاً خبرنبرد حق با باطل و راست با دروغ و عدالت با ظلم و. . . به شمار مىآمد. ازاين رو پيامبرصلى الله عليه وآله بر اين مولود مىگريست كه واقعاً سزاوار گريستن همبود.
جشن تولد عجيبى در خانه رسالت بر پا بود. شادمانى با اشك و خندهبا اندوه و درد توأم بود. آرى كه جشن صالحان همواره ميان ترس و اميد،خنده وگريه جريان مىيابد. اينك اندكى گوش فرا دهيم و بشنويم كه آياكروبيان نيز در جشن ساكنان اين كانون گرم و ساده نيز شركت دارند يا نه؟
آرى اينك نجوايى آهسته مىشنويم كه اندك اندك نزديك مىشود. گويى اين نجواى كروبيان است. آنان فضاى خانه را از عطر حضور خود درآكندهاند.
جبرئيلعليه السلام پيش مىآيد و مىگويد:
اى محمّد! خداوند تو را سلام مىرساند و مىفرمايد: على براى تو بهمنزله هارون است براى موسى. جز آنكه پيامبرى پس از تو نيست. پساين فرزندت را به نام پسر هارون بخوان.
پيامبرصلى الله عليه وآله مىفرمايد: فرزند هارون چه نام داشت؟
جبرئيل پاسخ مىدهد: شبير.
پيامبر مىفرمايد: امّا زبان من عربى است!
پس پيامبر وى را حسين مىنامد. (2)
فطرس نيز پيش مىآيد.
او فرشتهاى است، شكسته بال كه اينك ديگر فرشتگان او را بدينمحفل آوردهاند.
فطرس از درگاه خداوند رانده شده بود و همواره در زندان موردشكنجه قرار داشت، تا آنكه افواج ملائكه را ديد. از آنان پرسيد: چه شدهكه شما را چنين مىبينم پياپى بالا مىرويد وفرود مىآييد، آيا قيامت برپاشده است؟ جبرئيل پاسخ داد: هرگز، بلكه پيامبر خاتم، صاحب فرزندىشده كه اينك ما براى گفتن شاد باش به نزدش روانهايم. فطرس پرسيد: آيامىتوانيد مرا نيز با خود نزد او ببريد، باشد كه او از من شفاعت كندوشفاعتش مورد قبول قرار گيرد. آنگاه جبرئيل او را با خود آورد.
فطرس نزد پيامبر خدا آمد و به او متوسّل شد. آنحضرت به گهوارهحسين اشاره كرد. حسين در ميان گهواره آرميده بود. فطرس به طرفگهواره رفت وبالهاى شكستهاش را به كنارههاى آن ماليد. پس خداوند بهخاطر حسين بن على، سلامت بالهاى فطرس را بدو باز گردانيد.
جشن پايان مىيابد و پيامبرصلى الله عليه وآله اين كودك شير خوار و مبارك رامىگيرد و در آغوشش مىفشارد، در يك گوشش اذان و در گوش ديگرشاقامه مىگويد وآنگاه زبانش را در دهان كودك مىگذارد و از آب دهانخود، كودك را تا آنجا كه مىخواهد، تغذيه مىكند.
پس از دو هفته دو گوسفند براى او عقيقه مىكند و موهاى سرش رامىتراشد و به اندازه و زن آنها صدقه مىدهد و سپس به اسماء اشارهمىكند وميفرمايد:
"خون از رسوم جاهليّت است"
بدين سان اين جد مهربان به صورت نمونه و الگويى مناسب براىمسلمانان جلوه مىكند. او تنها به اجراى آداب اسلامى بسنده نمىكرد، اگرچه در آن هنگام آداب و رسوم اسلامى در منتهاى اوج و شكوفايى خودبود. با اين وصف پيامبرصلى الله عليه وآله علاوه بر نسخ عملى آداب جاهلى، در گفتارخود نيز به آنها فرمان مىداد.
بد نيست بدانيد كه در بين اعرابِ روزگار جاهليّت مرسوم آن بود كهچون كودكى در ميانشان متولّد مىشد سر او را به خون مىآلودند تا بدينوسيله توحش خود را نمايان سازند و به او اجازه ميراث خواهى دهند.
اين كودك در آغوش مكتب و تحت نظر پيامبر اكرم و امير مؤمنانرشد وپرورش مىيافت تا آنكه دو سال از عمرش گذشت. امّا با اين وجودهنوز زبان به گفتار نگشوده بود! شگفتا! خطوط چهره كودك بر هوشوافر و اراده پولادين او دلالت دارد پس چرا حرف نمىزند؟ آيا ممكناست در زبانش عارضهاى پديد آمده باشد؟
يك روز، مسلمانان براى اقامه نماز جماعت در پشت رسول گرامىاسلام به صف ايستاده بودند و حسين نيز در كنار پيامبر جاى گرفته بود. حاضران براى گفتن تكبيرة الاحرام آماده مىشدند. حضوع و خشوع بردلها سايه گسترده وسكوت بر همه جا حكمفرما بود. همه در انتظار آنبودند كه پيامبرصلى الله عليه وآله تكبير گويد تا آنان در پى وى تكبير گويند. ناگهانصدايى با وقار و سنگين سكوت را در هم شكست و گفت: اللَّه اكبر و درپى آن صدايى نازك و آهسته كه تمام حركات وسكنات آن مطابق باصداى پيامبر بود، به گوش رسيد كه در كمال خشوع وآرامش نغمه "اللَّهاكبر" را سر داد. اين، صداى حسين بن على بود.
پيامبر اكرم دو باره تكبير گفت و حسين نيز زبان به تكبير گشود. نمازگزاران كه شاهد اين صحنه بودند، مىشنيدند و تكبير مىگفتندوتعجب مىكردند!! پيامبر هفت بار تكبير گفت و حسين نيز هفت بارپاسخ تكبير پيامبر را داد. آنگاه پيامبر خدا به نماز ايستاد و حسين نيزآنچه را كه مىشنيد، تكرار مىكرد.
بدين ترتيب نخستين كلمهاى كه امام حسين بر زبان آورد، كلمهتوحيد يعنى اللَّه اكبر بود. هنگامى كه با تاريخ همگام مىشويم، مى بينيماين كودكى كه نخستين گفتارش در دو سالگى اللَّه اكبر بود پس از پنجاهوپنج سال، در حالى كه آخرين گامهاى جهاد مقدّس خويش را برمىداشت و واپسين لحظات درد و اندوه خويش را در مىنورد و در حالىكه پيكر پاكش بر شنهاى داغ صحرا و زير تابش خورشيد افتاده و جگرشاز سوزش تشنگى پاره پاره شده بود و گرمى شمشيرهاى انبوه او را در خودگرفته بودند، لبهايش را كه با لبهاى پيامبرصلى الله عليه وآله بسيار تماس يافته بود، ازهم گشود و با زارى به درگاه پروردگار عرض كرد:
"معبودا من به خشنودى تو خشنودم و هيچ معبودى جز تو نيست!"
لبهاى او تا زمانى كه روح پاك و بزرگوارش به آسمان پركشد،همچنان بدين نغمه مترنّم بود.
از آنجا كه دانش جديد ثابت كرده است كه وراثت داراى آثار شگرفىاست وتربيت سهم عمدهاى در رشد اخلاق كودك و شكل گيرى صفاتوخصايص او دارد، جاى ترديد باقى نمىماند كه شيوه تربيتى پدر و جدامام حسين كه از خوش خلق ترين و گرامى نسب ترين مردمان بودهاند،بهترين و والاترين شيوهها بوده و آنان با اين شيوه بخوبى مىتوانستهاندفضايل اخلاقى و صفات پسنديده را در درون انسان رشد و پرورش دهند.
بنابر اين آيا مىتوان در باره دست پرورده شخص رسول اللَّهصلى الله عليه وآله،)امام حسينعليه السلام( و نيز پدر و مادر وى كه آنان هم از دست پروردگانپيامبر بودهاند به گمان و ترديد افتاد؟
آيا نبايد به اين سخن خداوند در قرآن قانع شد كه فرموده است:
)بَيْنَهُمَا بَرْزَخٌ لاَ يَبْغِيَانِ * فَبِأَيِّ آلاَءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ * يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُوَالْمَرْجَانُ(3)).
"اوست كه دو دريا را به هم آميخت و ميان آن دو دريا برزخ وفاصلهاىاست كه تجاوز به حدود يكديگر نمىكنند. الا اى جن و انس كدامين نعمتهاىخدايتان را انكار مىكنيد. از آن دو دريا، لؤلؤ و مرجان بيرون آيد. "
مقصود از دو دريا، يكى درياى نبوّت است كه منبع آن از جانبپيامبرصلى الله عليه وآله، حضرت فاطمه زهراعليها السلام مىباشد و ديگرى درياى وصايتاست كه از طرف علىعليه السلام نشأت مىگيرد. اين دو دريا چون با يكديگر درآميزند، بديهى است كه لؤلؤ )حسن( و مرجان )حسين( از آن بيرونخواهند آمد.
اين وراثت پاكتر و برتر از آن چيزى است كه تصور مىشود هيچ گاهنمىتوان آن را از تربيت جدا دانست. تربيت امام حسين با تربيت ديگرمردمان تفاوت بسيار داشت. شخص پيامبرصلى الله عليه وآله نسبت به تربيت امامحسين اهتمام جدى نشان مىداد و مستقيماً در اين مهم عمل مىكرد.
براى نشان دادن ميزان توجّه پيامبر اكرم نسبت به تربيت سيّدالشّهداءمىتوان به دو حديث زير استناد كرد. اين احاديث بر اين تأكيد مىكنند كهامام حسين تنها پرورده على و فاطمهعليهما السلام نبود بلكه علاوه بر تربيت آندو زير نظر پيامبرصلى الله عليه وآله هم پرورش مى يافت.
1 - از يعلى عامرى نقل شده است كه رسول خدا براى رفتن به ميهمانىبيرون آمد. ناگهان با حسين رو به رو شد كه با كودكان سر گرم بازى بود،حسين با ديدن پيامبر به استقبال آنحضرت آمد. . . آنگاه پيامبر دستانش رادراز كرد امّا كودك جست و خيز مىكرد و اين سو و آن سو مىرفتوپيامبر خدا به حركات او مىخنديد تا آنكه بالاخره او را گرفت آنگاهيكى از دستهايش را زير چانه ودست ديگرش را پشت گردن او گذاردودهانش را در دهان او قرار داد وبوسيدش. (4)
2 - حسن بن على، آب خواست پيامبر اكرم برخاست و براى او آبآورد. حسين نيز گفت: "پدر من هم آب مىخواهم" امّا پيامبرصلى الله عليه وآلهنخست آب را به حسن داد و آنگاه براى حسين نيز آب آورد.
فاطمه كه شاهد اين صحنه بود، گفت: گويا حسن را بيش از حسيندوست مىدارى؟ پيامبرصلى الله عليه وآله پاسخ داد: حسن پيش از وى آب خواستهبود. و بدان كه من و تو و اين دو و آن خوابيده - به علىعليه السلام اشاره كرد - درجايى از بهشت جاى داريم. (5)
اين كودك هوشمند تحت نظر پيامبر و در زير سايه پدر و مادر،پاكش رشد مىكرد و بزرگ مىشد. پيامبر در حق او چنان توجّه و اهتمامنشان مىداد كه صحابه را متحيّر ساخته بود. بسيار اتفاق مىافتاد كه پيامبراكرم با سخنان روشنايى بخش خود به صدها تن از مسلمانان گوشزد مىكردكه: "حسن و حسين سرور جوانان بهشتىاند". و يا مىفرمود: "حسنوحسين هر دو امامند چه قيام كنند و چه بنشينند. " و نيز مىفرمود:"حسين از من و من از حسينم".
آنحضرت حسين را در ميان مردم بالا مىبرد و خطاب به آنانمىفرمود: "اى مردم اين حسين پسر على است او را بشناسيد. "
آنگاه در ادامه گفتار خود مىافزود:
"سوگند به كسى كه جانم بهدست اوست او بهشتى است و دوستدارانشنيز با اويند".
گاه نيز پيامبرصلى الله عليه وآله، او را در دامن خود مىنشاند و مىفرمود:
"خداوندا، من حسين را دوست دارم توهم او را دوست بدار. "وبسيارى از اوقات آن دو را - حسن و حسين - بر دوش مبارك خودمىنشاند و در برابر چشمان مسلمانان به اين طرف و آن طرف مىبرد.
بدين سان اين مولود گرامى در سايه رسالت و در كنف تربيت پيامبرپرورش يافت و از اين طريق از مجد و بزرگى بهرهاى كامل بُرد.
امام حسين پس از پيامبر
پس از رحلت پيامبر اكرم، پيشامدهاى بزرگى به وقوع پيوست. صداهاى تفرقهانگيز و چند دستگى از هر گوشه و كنارى برمىخاست. امّادر اين اوضاع حسينعليه السلام را مىبينيم كه دوش به دوش پدر بزرگوارش دركنار حق ايستاده است و با روشن ترين دلايل به اعلان و تبليغ آنمىپردازد. بار ديگر او را مىبينيم، جوانى كه سيمايش شمايل پر هيبتپدرش را به ياد مىآورد، او فرماندهى سپاهيان خروشان پدرش بر ضدطاغوت شام، معاويه بن ابى سفيان، را بر عهده داشت.
آنحضرت با عزم و اراده پولادين و شمشير بران و تدبير استوارونقشههاى دقيق خود پيروزيهاى بزرگ و درخشانى بر ضد طغيانبنىاميّه، كه مىخواستند امّت اسلامى را به دوران جاهليّت باز گردانند،به دست آورد.
نقشه پليد قتل امير مؤمنان علىعليه السلام به اجرا در آمد و منجر به شهادتدردناك آن امام شد. با شهادت آنحضرت مسئووليتهاى حسّاس و خطيرامّت بر دوش امام حسنعليه السلام افتاد. در اين ميان امام حسين نيز به جهادمقدّس خويش در اداى امانت حق و مسئوليّت امّت ادامه مىداد و امّتاسلامى را بر ضد باطلى كه تمام قواى خود را در شام گرد آورده بود،مىشورانيد و مردم را از حوادث وفجايعى كه در صورت دسترسى معاويهبه خلافت به وقوع مىپيوست؛ بيم مىداد.
دوران زندگى امام حسن نيز به پايان مىرسد و آن امام با زهرى كه بهدستور معاويه در غذايش مىريزند، مسموم و شهيد مىشود.
پس از شهادت امام حسن سكان خلافت الهى به دست امام حسينمىافتد ومسلمانان راستينى كه جز ستمگرى چيزى از بنى اميّه نديدهبودند، به پيروى از او گردن مىنهند. در واقع تمام همّت بنى اميّه، درنابود ساختن احساسات ومقدّسات اسلامى امّت خلاصه مىشد.
در اوايل سال پنجاهم هجرى، امام حسينعليه السلام پيشوايى و امامتمسلمانان را عهده دار شد. اينك بجاست كه نگاهى گذرا به اوضاع حاكمبه آن روزگار در كشور اسلامى بيفكنيم.
در سال 51 هجرى معاويه به حج رفت تا از نزديك اوضاع سياسى درمركز حركت مخالفان خود را مشاهده كند. زيرا مكّه و مدينه هموارهآشيانه صحابه ومهاجران محسوب مىشد، و اينان خود دشمن ترينومخالف ترين كسان با معاويه بودند.
چون معاويه از مكّه و مدينه ديدار كرد، دريافت كه انصار به گونهاىخاص با وى دشمنى مىكنند و شديداً از خلافت وى ناخشنودند.
روزى از اطرافيان خويش پرسيد: چرا انصار به استقبال من نيامدند؟
يكى پاسخ داد: انصار آن قدر شتر نداشتند كه بر آنها سوار شوند و بهاستقبال تو آيند.
معاويه كه خود علّت برخورد سرد انصار را مىدانست، چون اين پاسخِنيشدار را شنيد، زبان بهطعنه گشود و گفت: شتران آبكش را چه كردند؟(6)
در ميان حاضران، برخى از سران انصار نيز حضور داشتند. يكى از آنهابه نام قيس بن سعد بن عباده، پاسخ داد:
آنها، آن شتران را در جنگ بدر و احد و نبردهاى ديگرى كه در ركابرسول خداصلى الله عليه وآله بودند از دست دادند تا تو و پدرت را به اسلام وادارند تاآنكه فرمان الهى چيره شد در حالى كه شما آن را نا خوش مىداشتيد.
آنگاه سينه قيس به جوش و خروش در آمد و اخگرى از آن جهيد كهخاطرات درخشان روزهاى گذشته و طوفانهاى سياه امروز را با خود بههمراه داشت. او گفت: آرى رسول خداصلى الله عليه وآله با ما عهد كرده بود. كه درآينده، شاهد تبعيض خواهيم بود.
معاويه انصار را توبيخ مىكند و مقدّسات را به ريشخند مىگيرد. آنگاهقيس به روشنگرى، در باره سوابق بنى اميّه و اطرافيان او پرداختومواضع دشمنانه آنها را از روز آغاز در برابر دعوت پيامبرصلى الله عليه وآله و انكارحق علىعليه السلام پس از وى، دقيقاً تشريح كرد و بخصوص از دشمنى معاويه باامام زمانش، على بن ابيطالب، پرده برداشت و احاديثى از پيامبر در بارهامام على كه از نظر معاويه، يگانه دشمن او براى رسيدن به حكومت بهشمار مىآمد، به وى ياد آور گرديد.
قيس در آن روز ندانست كه اين دشمنى و مخالفتى كه معاويه اعمالمىكرد، به چه فرجام شومى خواهد انجاميد!
معاويه از سفر حج بازگشت در حالى كه نقشهاى براى درهم شكستنمخالفت انصار و مهاجران در سر مىپروراند. نخستين نقشهاى كه معاويهدر اين خصوص طرح ريزى كرد، چنين بود.
معاويه پى برده بود كه هوشياران و انديشمندان بسيارى در كشوراسلامى زندگى مىكنند. كسانى از گذشتههاى نزديك، تجربههايى بسياراندوخته وحقيقت حزب حاكم اموى را بخوبى لمس كردهاند. اينانهمچنين به قداست حق و وجوب پيروى از آن و نيز دفاع از حرمتهاىوالاى آن با تمام مشكلات ودشواريهايى كه ممكن بود براى آنان رخنمايد، ايمان آورده بودند.
او همچنين مىدانست كه در مركز حركت اين مخالفان در درجه اوّلامام على و سپس امام حسن و پس از او امام حسين جاى دارند. او ازپايگاهاى استوار علىعليه السلام و پيروانش و نيز آمادگيهاى لازم و كافى آنها كهتختسلطنت بنىاميّهرا هر لحظه بهلرزهدر مىآورد، بخوبى آگاهىداشت.
معاويه با شناخت و آگاهى از تمام اين امور، نقشه منفور و خائنانهخويش را طراحى كرد.
او انديشيد كهدوستداران علىعليه السلام وخانداناو، از حكومت بنىاميّهناخشنود و گريزانند. پس مىبايست در گاماوّل دوستى علىرا از دلدوستدارانش بيرون كند و ملاكها و معيارهاى مسلمانان را كه بدانها حقرا از باطل جدا مىساختند، به استيصال بكشاند. اين ملاكها چيزى جزاسلام راستين كه در خاندان پيامبرصلى الله عليه وآله تبلور مىيافت، نبود.
بنابر اين، معاويه به واليان خود در چهار گوشه كشور نامهاى نگاشتكه نص آن چنين بود: امّا بعد، در كار كسانى كه با دليل دوستى آنان به علىو خاندانش ثابت مىشود دّقت روا داريد و آنان را از امور ديوانى بر كناركنيد. و سهم و رزق آنان را از بيت المال قطع كنيد و از هيچ يك از شيعيانعلى و خاندانش گواهى نپذيريد.
اين نخستين توطئهاى بود كه در راه ياران علىعليه السلام كه جبهه مخالفانحزب اموى را تشكيل مىدادند، نمودار شد.
سپس معاويه در ظلمت، جهل و كفر خود، نقشه ديگرى طرح ريزىكرد كه به مراتب از نقشه نخست، بسيار دشوارتر و سختتر بود. او بهواليانش نوشت: به مجردى كه به آنان گمان و شك برديد بگيريدشان و بهصرف تهمت بكشيدشان!!
در عبارت "به صرف تهمت بكشيدشان" بنگريد. آيا واقعاً در قاموسجنايتكاران قانونى از اين بدتر و ظالمانه تر مىتوان يافت؟!
امام حسينعليه السلام در چنين فضاى دهشت بارى زندگى مىكرد. او منصبخلافت الهى را به دوش مىكشيد و بىگمان اجراى اين دستور معاويه درمورد ياران و دوستدارانش، دل او را به درد مىآورد.
امّا شرايطى كه آنحضرت با آن رو به رو بود، به وى اجازه اقداممسلحانه بر ضد حكومت احمقانه امويّان را نمىداد. چرا كه معاويه درتمام امور به حيله ونيرنگ چنگ مىآويخت و با بخشش اموال هنگفتاز طريق بيت المال، امّت را به خواب عميق فرو مىبرد و اگر آنان درمقابل وى سر تسليم فرو نمىآوردند با چيزى كه آن را سربازان عسلناميده بود، از پاى در مىآورد. در واقع او از طريق مسموم ساختن آب ياخوراك مخالفانش، آنان را از صحنه مبارزه بيرون مىراند. چنان كههمين حيله را بر ضد امام حسنعليه السلام نيز به كار بست و از طريق همسرجنايتكار آنحضرت، وى را مسموم و شهيد كرد. معاويه از به كار بستنحيله و نيرنگ بر ضد بزرگ مردانى كه سر تسليم در برابر مال و منصبفرو نمىآوردند هيچ گاه كوتاهى نمىكرد.
وى با توسّل به همين مكر و نيرنگ يكى از سران بزرگ شيعى، يعنىحجر بن عدّى، صحابى بزرگ پيامبرصلى الله عليه وآله را از پاى در آورد. او حجرو يارانش را به شام فرا خواند و پيش از آنكه پاى آنان به پايتخت برسد،گروهى از سپاهيان خود را به مقابله آنان فرستاد و ايشان را تنها به جرماينكه پيرو علىعليه السلام و فرمانده لشكر وى بودند، به خاك و خون كشاند.
شهادت حجر، عامل مهمى در بيدارى امّت اسلامى بود. به طورى كهحتى برخى از اصحاب بنىاميّه، همچون والى خراسان، ربيع بن زيادحارثى سر به شورش و عصيان بر داشتند. نوشتهاند چون حجر شهيد شد،ربيع بن زياد به مسجد آمد و از مردم خواست كه در مسجد گردآيند. چونمسلمانان جمع شدند، خود به سخنرانى ايستاد و فاجعه شهادت حجر رابه تفصيل بيان كرد وگفت: اگر در ضمير مسلمانان اندك غيرتى باشد بايدبه خونخواهى حجر شهيد بپا خيزند. حتى عايشه، كه تا ديروز در صفمخالفان علىعليه السلام جاى داشت، با شنيدن خبر شهادت حجر گفت: هشداريدكه حجر براى مهتران عرب سرفرازى، و ثبات قدم بود. آنگاه اين بيت راخواند: رفتند كسانى كه مردم در سايههاى آنها مىزيستند واينك كسانىكه هيچ سايه ندارند، از پس آنها ماندهاند.
شهادت حجر در محافل سياسى لرزهاى بزرگ پديد آورد و پيامدهايىنيز به همراه داشت به طورى كه معاويه براى نخستين بار از كردارناپسندش پشيمان شد.
امّا شهادت حجر، نخستين جنايت معاويه در اين خصوص به حسابنمىآمد. او پيش از اين نيز عمرو بن حمق، يكى از ياران پيامبرصلى الله عليه وآله را كهدر نزد تمام مسلمانان از ارج و احترام بسيار برخوردار بود، به قتلرسانيد. آنان پس از كشتن عمرو سر او را بر نوك نيزهها كردند. بدينترتيب عمرو بن حمق نخستين كسى بود كه پس از اسلام سرش را بر فرازنيزه بالا مىبردند. چنين كارى پيش از وى در حق هيچ مسلمانى انجامنپذيرفته بود.
اين دو فاجعه، پيامدهاى بسيار رعب آورى به همراه خود داشت كهابرهاى تيرگى و اضطراب را بر جهان مسلمانان حاكم مىكرد.
مىتوان به عنوان يكى از نشانههاى تيرگى به مطلب ذيل اشاره كرد:
زياد بن ابيه بر كوفه و بصره مسلط شد. او پيش از آنكه معاويه او را بهواسطه نسبش به خود ملحق سازد، جزو شيعيان و از هواداران علىعليه السلاموخاندان وى بود و به همين سبب از تمام اسرار آنها آگاه بود و سرانورهبران آنان را مىشناخت. چون زياد به حكومت بصره و كوفه رسيد،به تعقيب شيعيان در هر گوشه و كنارى پرداخت و بسيارى از آنان راكشت و يا زير شكنجه گرفت. تا آنجا كه اگر كسى مىگفت: من كافرم و بههيچ پيامبرى ايمان ندارم براى او به مراتب بهتر از آن بود كه بگويد: منشيعهام وبه قداست حقايمان دارم ونسبت بهجبتوطاغوت كفر مىورزم.
همين كه زياد توانست با ايجاد جوّ قتل و خونريزى، كنترل كوفهوبصره را به دست گيرد، نامهاى به كاخ سلطنتى نوشت و در آن گفت:
"من عراق را به دست چپم خاموش و آرام كردهام و اينك دستراستم آزاد است. پس ولايت حجاز را به من سپار تا دست راست خويشرا نيز بدان مشغول دارم. "
چون خبر اين نامه در مدينه منوره منتشر شد مسلمانان در مسجدپيامبرصلى الله عليه وآله گرد آمدند و با زارى دست به درگاه خداوند برداشته گفتند:
خداوندا! ما را از شرّ دست راست زياد در امان دار!
ما اكنون در صدد آن نيستيم كه بيان كنيم خداوند چگونه آنان را از شرّدست راست زياد در امان داشت. چرا كه به بيمارى طاعون دچار شد و باخوارى وذلّت از دنيا رفت. هدف ما از نقل اين قسمت تنها نشان دادنگوشهاى از ترس و وحشتى بود كه بر محافل سياسى سايه افكنده بود. بدانگونه كه مردم براى دفع شرّ حاكمى ستم پيشه و ظالم دست به دعا برمىداشتند!
موضع امام حسينعليه السلام
آنچه تا كنون در باره اوضاع سياسى روزگار معاويه، به صورت فشردهو گذرا گفته شد تنها براى آن بود كه موضع امام حسينعليه السلام در قبال ايناوضاع نابهنجار شناخته و دانسته شود.
ما مىتوانيم بهموضع امام حسين اجمالاً پى ببريم. به شرط آنكه در اينسه موردى كه اكنون به شرح و تبيين آن مىپردازيم، دقت و انديشه كنيم:
1 - خبرهاى پياپى حاكى از ظلمها و فجايع معاويه در حق مسلمانان بهخاطر هوادارى آنان از علىعليه السلام و خاندان آنحضرت، پس از صدور اينفرمان ظالمانه و قاطعانه معاويه، به مدينه مىرسد:
"هر كس فضليتى از على نقل كند، تأمين جانى و مالى از او برداشتهشود". صدور اين قانون در آغاز سال 51 هجرى بود. امام حسينعليه السلام دربرابر اين قانون، نقشهاى دليرانه كشيد و خود به اجراى آن پرداخت. اومردم را به مجلسى كه در آن گروهى از زنان و مردان بنى هاشم و نيزعدهاى از اصحاب رسول خداصلى الله عليه وآله و بيش از هفتصد تن از شيعيانش و نيزدويست تن از تابعان حضور داشتند، دعوت كرد. امام در اين مجلس بهايراد سخن پرداخت. خداى را ستود و آنگاه فرمود:
"امّا بعد، اين طاغيه )معاويه بن ابى سفيان( بر ما و شيعيانمان آنكرده كه خود مىدانيد و مىبينيد. من خواستهاى از شما دارم اگر راستگفتم پس تصديقم كنيد و اگر دروغ گفتم مرا تكذيب كنيد. من به حق خدابر شما و حق رسول خدا و خويشيم با پيامبرتان از شما مىخواهم كه اينمقام و منصب وسخنانم را پوشيده و پنهان مداريد و به مردمانى كه بداناناعتماد داريد، در شهرها و قبيلههاى خود، برسانيد.
سخنان مرا بشنويد و گفتارم را بنويسيد آنگاه به شهرها و قبايلتان بازگرديد. پس هر يك از مردم را كه بدانان اعتماد و اطمينان داريد، بر حقىكه از آنِ ما مىدانيد فرا خوانيد. من از آن مىترسم كه اين حق پايمال شودو از دست برود وشكست بخورد. حال آنكه خداوند تمام كننده نورخويش است اگر چه كافران آن را خوش نداشته باشند. "
آنگاه امام در اين خطبه غرا و استوار، خاطره علىعليه السلام را در يادحاضران زنده كرد و در پايان هر فراز، اندكى از گفتن خاموش مىماندواصحاب و تابعان را بر صدق گفتار خود گواه مىگرفت وآنان يكپارچهوهمصدا بر راستى گفتار آنحضرت اعتراف مىكردند و مىگفتند:
"به خدا همچنين است كه تو گفتى".
آن امام تمام آياتى را كه در قرآن در باره اميرمؤمنان و خاندانش نازلشده بود خواند و تفسير كرد و احاديثى را كه از پيامبرصلى الله عليه وآله در باره پدرومادر و برادر وخودش رسيده بود، باز گفت. در تمام اين موارد اصحابحاضر در آن مجلس مىگفتند: به خدا همين گونه است كه تو مىفرمايى. ما نيز چنين شنيدهايم و بر راستى آن گواهيم.
يكى از تابعان نيز گفت: به خدا سوگند من اين روايت را ازراستگوترين ومؤمن ترين صحابه شنيدهام.
آنگاه خدا را بر آنان گواه گرفت و فرمود: "شما را به خدا سوگند كهاين روايات را جز از كسى كه به او و به دينش اعتماد داريد شنيدهايد؟"
اين نقشه، مانع مناسبى در برابر طغيان معاويه در سبّ علىعليه السلام بود. امّا نقشه معاويه آن بود كه فرازهاى درخشان و شكوهمند، يعنى مآثراهل بيت را از پهنه تاريخ بزدايد.
اينان در محو اين فرازهاى درخشان تاريخ تنها به زور بسنده نكردندبلكه خزانه حكومتى نيز نقشى مهم در اين ميانه داشت. حديث هم مانندبسيارى از كالاها خريد و فروش مىشد و محدثان يا از توانگرترين مردمبودند يا از مغضوبترين آنان. اگر آنان به خواستههاى بنىاميّه گردنمىنهادند، از همه چيز برخوردار مىشدند و اگر از اجراى خواستههاىبنى اميّه سر باز مىزدند، هر بلايى كه مىخواستند بر سر آنها مىآوردند.
شايد معاويه، اين حيلهگر معروف، انتظار چنين مخالفتى را از امامحسينعليه السلام داشت. امّا او هيچ گاه فكر نكرده بود كه اين مخالفت در آيندهشكلى خطر ناك به خود بگيرد. به هر حال مخالفت امام حسين از نظر اوقابل انتظار بود. امّا پس از اين برخورد كوبنده، پيشامدى رخ داد كهمعاويه هرگز آن را به خواب هم نمىديد.
2 - كاروانى متعلّق به والى يمن كه حامل كالاهاى گوناگون براىمزدوران كاخ سلطنتى بود از مدينه مىگذشت. امام حسين بر اين كارواندست يافت به عنوان حق شرعى خود آن را به تصرف خود در آورد امامپس از گرفتن اين كاروان نامهاى به معاويه نوشت كه چشمانش را خيرهوعقلش را مدهوش ساخت اين نامه چنين بود:
"از حسين بن على به معاوية بن ابى سفيان
امّا بعد، كاروانى از يمن از طرف ما مىگذشت. اين كاروان حاملاموال وپارچههايى بود تا بدانها خزاين دمشق را پر كند و سپس آن را بهفرزندان پدرت باز گرداند. من بدين اموال نيازمند بودم و آنها را تصاحبكردم. . . والسلام".
نخستين نكتهاى كه نظر معاويه را در اين نامه به خود جلب كرد مقدّمبودن نام امام حسينعليه السلام و پدرش بر نام وى بود. از اين گذشته امام حسينبدون آنكه معاويه را با لقب اميرمؤمنان ياد كند، خطاب كرده بود كه اينخود در منطق قرون اوّليه مبارزهاى آشكار با قدرت قانونى خليفه به شمارمىآمد. اين امر تأكيد مىكرد كه نويسنده نامه خود را از اطاعت حكومتنا حق برى دانسته است.
نكته ديگرى كه ديدگان معاويه را به خود خيره كرد، موضوعتصاحب كاروان بود. اين خود آشكارترين دليل بر تمرّد امام حسينعليه السلام ازقدرت حاكم به شمار مىآمد.
امّا معاويه با ذكاوت و زيركى دريافت كه شرايط حاكم جز اغماض ازچنين اعمالى را نمىطلبد و البته امام حسين نيز نمىخواست كه او آغازگرعصيان مسلح باشد. او همان گونه كه بر نشر حقيقت اصرار مىورزيد، برحفظ خونهاى مسلمانان نيز بسيار اصرار مىورزيد.
معاويه نامهاى در پاسخ به نامه امام حسينعليه السلام نوشت كه در آن بهجايگاه والا و جلال و قدر امام اشاره كرده بود و در ضمن اعلام كرد كهنمىخواهد به ايشان گزندى برسد.
امام حسين با نشر آگاهى و جمع كردن ياران در تحكيم سنگرهاىحقيقت مىكوشيد و اخبار مربوط به امام پى در پى به كاخ سلطنتىمىرسيد، و خبر مىداد كه آنحضرت در شرف ايجاد انقلابى بزرگ و جداكردن حقّ از باطل است.
امّا معاويه كه همواره پيش از ايجاد جنگ و خونريزى به مكرونيرنگ مىانديشيد اين بار نيز حيلهاى ديگر در پيش گرفت. او نامهاىبه امام نوشت ودر آن زبان به توبيخ و نكوهش امام گشود و از روابطدوستانه ميان خود و آنحضرت ياد كرد.
ولى امام حسين از فجايعى كه بر سر شيعيان و دوستداران خاندانپيامبر در هر گوشه و كنارى اعمال مىشد، به خوبى آگاهى داشت.
3 - امام حسين نامهاى ديگر به معاويه نوشت و طى آن به يكايكاعمال پليد معاويه اشاره كرد. در اين نامه آمده بود:
". . . امّا بعد نامهاى به دستم رسيد كه در آن گفته بودى: از من به توگزارشهايى رسيده كه تو به خاطر من از آنها چشم پوشيدهاى. حال آنكهمن در نظر تو به انجام كارهاى غير از اين سزاوارترم و جز خداوند تعالىبر حسنات راهنمايى نكند.
امّا در باره گزارشهايى كه گفته بودى در باره من به تو رسيده، بايدبدانى كه اين گزارشها از جانب چاپلوسان و سخن چينان و كسانى است كهمىخواهند ميان جمع تفرقه اندازند. دشمنان دروغ گفتهاند و من خواستارجنگ و مخالفت با تو نيستم. و من در ترك اين نصايح از تو و از عذروپوزشهايى كه در آن براى تو و دوستان ستمگر و كافرت )حزبستمگران( و اولياى شيطان است، از خداوند مىترسم.
آيا تو كشنده حجر بن عدى كندى و ياران نمازگزار و خدا پرست اونيستى؟ آنان بدعتها را زشت و پليد مىشمردند، امر به معروف و نهى ازمنكر مىكردند و از سرزنش نكوهش گران در راه خدا باك نداشتند. امّا توآنان را به ستم و ناروا كشتى در حالى كه قسمهاى سخت خورده و به آنانقول داده بودى كه به ايشان كارى ندارى. امّا بر خداوند، تجرى كردىوپيمان او را كوچك شمردى و همه آنان را از پاى در آوردى.
آيا تو كشنده عمرو بن حمق صحابى رسول خداصلى الله عليه وآله و بنده صالحى كهعبادت او را ضعيف و بدنش را ناتوان و رنگ سيمايش را زرد كرده بودنيستى؟ تو پس از آنكه به او وعده امان داده و با او عهد بستى، او راكشتى. بدان سان كه اگر آهوان كوهى آن را مىفهميدند هر آينه از قلهكوهها به پايين مىغلتيدند.
آيا تو زياد بن سميه را، كودكى كه در بستر بندهاى از قبيله ثقيف بهدنيا آمد به سوى خود نخواندى در حالى كه گمان كردى او فرزند پدرتوست. حال آنكه رسول خداصلى الله عليه وآله فرموده بود: الولد للفراش و للعاهرالحجر. امّا تو آگاهانه سنّت رسول خدا را وانهادى و بدون آنكه از جانبخداوند هدايتى داشته باشى از هوا و هوس خويش پيروى كردى. آنگاه اورا بر مسلمانان مسلّط ساختى و او اينك مسلمانان را مىكشد و دستها وپاهايشان را مىبرد، چشمانشان را كور مىكند و بر تنه درختان به دارشانمىآويزد. گويى تو خود از اين امّت نيستى و اين امّت هم از تو نيستند؟!
آيا تو كشنده حضرمى نيستى كه زياد در باره او به تو نوشت كه وى برآيين على، است و تو هم در پاسخش نگاشتى: هر كه بر آيين على استبكش و پيكر او را مُثله كن؟!"
بدين سان امام حسينعليه السلام تا پايان اين نامه، تازيانه عذاب خويش رابرگرده معاويه و اقمار او فرود آورد.
بدين گونه امام حسين در عهد معاويه زندگى كرد. او يگانه صدايى بودكه در برابر هر بدعتى رعد آسا مىغرّيد. تازيانه بزرگى بود كه بر مظهر هرعقب ماندگى يا افراط در جامعه فرود مىآمد. آنحضرت بسيارى ازانديشمندان و نام آوران را بر مىانگيخت و آنان را به ايجاد انقلابوشورش بر حكومت گمراهان تشويق و ترغيب مىكرد. امّا آنان كسانىبودن كه منافع خود را بر مصالح دين ترجيح مىدادند و پيمانهاى خود راپاس نمىداشتند و اين در حالى بود كه ذمه اسلام قربانى دست هر تبهكاروجنايتگرى بود.
امام حسينعليه السلام در برابر تجاوزات بنى اميّه عليه مصالح امّت اسلامىومقدّسات دينى و نواميس آنان بسيار مقاومت و ايستادگى كرد.
واقعيت آن است كه اگر ما بخواهيم اوضاع دينى حاكم در روزگار امامحسين را بدون وجود آنحضرت و قيام بزرگش در نظر بگيريم، آن دورهرا بايد سياهترين و تيره ترين و سخت ترين عصرى دانست كه بر مسلمانانسپرى شده است، در اين دوره تاريك و ظلمانى، بدون وجود ابا عبد اللَّه،دين خدا بسيار ضعيف و به انحراف نزديكتر شده بود.
زيرا در آن هنگام هيچ نيرويى نبود كه بتواند در برابر اين موج سياهاموّى مقاومت كند مگر شخص ابا عبد اللَّهعليه السلام و مهاجران و انصارِ آگاهىكه در حلقه ياران آنحضرت بودند. چرا كه جنگهايى كه پيش از عصر امامحسين رخ داده بود، همه از تجربههايى تلخ و ناگوار براى نيروهاى صالحمسلمانان خبر مىداد. هر حركت و جنبشى كه صورت مىگرفت بسرعتدر ميان طوفانهاى وحشت وگردبادهاى ترس و دلهره محاصره مىشد و بهسر نوشت جنبش پيش از خود دچار مىگشت.
اينك تنها اوّلين و آخرين مدافع و ياور اسلام، امام حسين بر جاىمانده بود. او بود كه مىتوانست با تدبير و عزم استوار و پيشگامى و برترىشرف و تبارش ونيز با تمام شايستگيهايى كه از جدّش رسول خداصلى الله عليه وآلهوپدرش علىعليه السلام به ارث برده بود، جبههاى نيرومند در برابر طغيانگسترده اموى تشكيل دهد.
تشكيل اين جبهه در روزگار خلافت معاويه و يزيد، به دستآنحضرت صورت پذيرفت. ما در صفحات پيش گوشهاى از اوضاع حاكمدر عصر خلافت معاويه را بازگو نموديم و در صفحات آينده نيز اندكى ازروزگار يزيد را بازگو خواهيم كرد. امّا از شرح تفصيلى وقايع و رويدادهاپرهيز و تنها به گفتارى مختصر بسنده خواهيم كرد. زيرا اولاً: قيام امامحسينعليه السلام در دوران حكومت يزيد بسيار مشهور و معروف است تا آنجاكه هر شيعى مؤمن از آن آگاه است. ثانياً: شرح قيام امام حسين نيازمنددايرة المعارفى علمى و بزرگ است كه در آن تحليل تمام وقايع سياسىدينى كه امام حسين را به طرف آن جهاد شكوهمند ووالا سوق داد، ذكرشود.
بنابر اين، سزاوار است كه اين بحث را در همين جا نا تمام رها كنيموبه مباحث ديگر بپردازيم و در آنها از ويژگيهاى شخصيتى حضرتسيّدالشّهدا امام حسينعليه السلام سخن گوييم و گفتگو در باره اوضاع سياسىودينى آن عصر را به بحث و مجالى گسترده تر موكول كنيم.
ويژگيهاى بزرگ اخلاقى
بخشنده و بزرگوار:
1 - روزى يك اعرابى نزد امام حسين آمد و عرض كرد: اى فرزندرسول خداصلى الله عليه وآله من پرداخت ديهاى كامل را ضمانت كردهام امّا از اداى آنناتوانم. با خود گفتم كه از بزرگوارترين مردم، آن را تقاضا مىكنم و ازخاندان رسول اللَّه كسى را بزرگوارتر و بخشندهتر نيافتم.
پس امام حسين به وى فرمود: "اى برادر عرب از تو سه پرسش مىكنماگر يكى از آنها را پاسخ گفتى ثلث آن ديه را به تو مىدهم و اگر دو پرسشرا جواب دادى دو ثلث آن را به تو مىپردازم و اگر هر سه پرسش را پاسخگفتى تمام مالى را كه مىخواهى به تو مىدهم".
اعرابى عرض كرد: آيا كسى مانند تو كه اهل علم و شرف است از چونمنى مىخواهد بپرسد؟
حضرت فرمود: "آرى. از جدّم رسول خداصلى الله عليه وآله شنيدم كه مىفرمود. معروف به اندازه معرفت است".
اعرابى عرض كرد: آنچه مىخواهى بپرس اگر پاسخ دادم )كه هيچ(وگرنه جواب آنها را از تو فرا خواهم گرفت. و لا قوة الا باللَّه.
امام عليه السلام پرسيد: "برترين اعمال چيست؟"
اعرابى گفت: ايمان به خدا.
حضرت سؤال كرد: "راه رهايى از نيستى و نابودى چيست؟"
اعراى گفت: اعتماد به خداوند.
امام حسين پرسيد: "زينت دهنده انسان چيست؟"
اعرابى گفت: علم همراه با حلم.
امام پرسيد: "اگر اين نشد؟"
اعرابى گفت: مال همراه با مروّت.
حضرت پرسيد: "اگر اين نشد؟"
اعرابى گفت: "فقر همراه با صبر".
حضرت پرسيد: "اگر اين نشد؟"
اعرابى گفت: در اين صورت صاعقهاى از آسمان بر او فرودآيدوبسوزاندش كه او سزاوار آن است.
آنگاه امام حسينعليه السلام خنديد و كيسهاى كه در آن هزار دينار بود، به اوداد وانگشترى خود را كه نگين آن به دويست درهم مىارزيد، بدوبخشيد وفرمود: "اى اعرابى اين طلا را به طلبكارانت بده و انگشترى رابه مصرف خود برسان. "
اعرابى تمام آنها را گرفت و گفت: "خدا داناتر است كه رسالتش را دركجا نهد. "(7)
2 - انس بن مالك گويد: پيش امام حسينعليه السلام بودم كه كنيز آنحضرتداخل شد و در حالى كه دستهاى گل براى آنحضرت آورده بود، به وىسلام داد. امام به او فرمود: "تو را در راه خدا آزاد كردم".
عرض كردم: او به شما با دستهاى گل سلام كرد. اين امر براى آن كنيزچندان مهم نبود كه آزادش كردى؟!
فرمود: "خداوند ما را چنين ادب آموخته است. او فرمود: "چون بهشما تحيّت فرستادند شما نيز تحيّتى بهتر از آن يا همانند آن بفرستيد". بهتر از تحيّت اين زن، آزاد كردنش بود". (8)
3 - يك اعرابى نزد امام حسينعليه السلام آمد و با خواندن قطعهاى شعر،حاجت خود را مطرح كرد. قطعهاى كه وى خواند چنين بود:
- نوميد نشد آن كس كه اكنون به تو اميد بسته و آن كس كه حلقه درخانه تو را به صدا در آورده است.
- تو بخشنده و مورد اعتمادى و پدرت كشنده تبهكاران و فاسقان بود.
- اگر جدّ شما نمىبود، دوزخ بر ما فرود مىآمد.
وقتى وى اشعار خود را مىخواند، امام در حال خواندن نماز بودوچون از نمازش فارغ شد رداى خود را كنار زد و چهار هزار دينار طلابرداشت و به آن اعرابى داد و با سرودن اشعارى )به همان وزن وقافيه(فرمود:
- اين دينارها را بگير و بدان كه من از تو پوزش مىخواهم و نيز بدانكه من برتو دلسوز و مهربانم.
- اگر در سير صبحگاهى ما ابرى مىبود همانا بزرگ و پر باران مىشدوبر تو مىباريد.
- امّا روزگار دچار تغيير و دگوگونى مىشود و دست من خالى و تنگاست.
اعرابى از روى شوق گريست و از ژرفاى جانش آه گرمى كشيد و گفت:
چگونه اين دستان بخشنده، تهى و نابود مىشوند؟!!(9)
ياور ضعيفان
اين صفت در حقيقت به مثابه شاخهاى از صفات پسنديده بخششوكرم آنحضرت است. زيرا هر گاه نفس به بلنداى صفات پاك و والابرسد نسبت به ديگران مهر مىورزد همچنان كه ابر بر زمين و خورشيد برديگر ستارگان مهربانى و محبّت مىبخشد.
1 - پس از ماجراى عاشورا، بر شانه آنحضرت زخمى عميق مشاهدهكردند. به نظر مىرسيد كه اين زخم در اثر ضربت چند شمشير بر شانهآنحضرت پيدا شده است. كسانى كه اين زخم را ديدند دريافتند كه اين،زخمى عادى نيست. از امام سجادعليه السلام در اين باره پرسش كردند. آنحضرتپاسخ داد: "اين زخم در اثر حمل تو برهاى بود كه حسينعليه السلام آن را بردوش مىگرفت وبه منزل بيوه زنان و يتيمان و بيچارگان مىبرد". (10)
2 - در همين زمينه نوشتهاند كه معاويه مالى را ميان سران و بزرگانتقسيم كرد. چون بار برها مالهاى تقسيم شده را به صاحبانشان رساندن،حاضران در بارگاه معاويه و در حضور وى در باره كسانى كه اين اموالميان آنان پخش شده بود، سخن گفتند تا آنكه به گفتگو در باره امامحسينعليه السلام پرداختند. پس معاويه گفت: حسين اين مال را نخست در ميانيتيمان كسانى كه در ركاب پدرش در صفين كشته شدند، پخش مىكندواگر چيزى از آن باقى ماند، بدان شتر مىكشد و شير مىنوشاند. (11)
معاويه از سَرسختترين دشمنان امام حسينعليه السلام بود. امّا با اين وصفدر چنين مواردى هيچ چارهاى نداشت مگر آنكه به بزرگى و بخشندگىآنحضرت اعتراف كند!
حضرت تا آنجا در بزرگوارى و بخشندگى پيش رفته بود كه حتى دشمندروغگويش كه از كشتن هيچ بى گناهى باك نداشت و با كوچكتريناتهامى آنها را از ميان مىبرد و حتى كسانى همچون علىعليه السلام سرور پاكانوامام حسن را از سر راه خود برداشت. بر بالاى منبر مىرفت و از فضايلامام حسين سخن مىگفت و آنحضرت را مىستود!!
3 - آنحضرت براى ترغيب مردم به جود و سخاوت اين اشعار رامىخواند:
- چون دنيا به تو بخشيد تو نيز همه آن را پيش از آنكه از بين برود، برمردم ببخش.
- پس بخشش، نابود كننده آن نعمتهاى رسيده نيست و بخل نمىتواندآن نعمتهاى از دست رفته را نگاه دارد.
در حقيقت او پيش از آنكه گوينده خصال نيك باشد، عامل بدانهابود. داستان زير از همين ويژگى امام حسينعليه السلام حكايت مىكند.
4 - امام حسين به ديدار اسامة بن زيد كه در بستر بيمارى افتاده بود،رفت و شنيد كه او مىگويد: واى از اين اندوه.
آنحضرت از اسامه پرسيد: اى برادر كدام اندوه؟ اسامه گفت: قرضىكه دارم. شصت هزار درهم.
پس امام فرمود: پرداخت آن بر من. اسامه گفت: مىترسم پيش ازاداى قرض خود از دنيا بروم. امام فرمود:
"نمىميرى مگر آنكه من اين قرض را ادا كرده باشم؛ و آنحضرتچنان كه خود گفته بود پيش از وفات اسامه، قرض او را پرداخت. (12)
شجاعت و دلاورى
ما شيعيان بر اين باوريم كه ائمه معصومعليهم السلام به قلّه همه كمالاتانسانى رسيده و در رسيدن به هر كمالى از همگان گوى سبقت ربوده بودند. امّا شرايط خاصّاجتماعى كه هر يك از ائمهعليهم السلام در آن به سر مىبردهاند،موجب مىشده تا صفتى مخصوص به همان اوضاع و شرايط در آن نمودبيشترى پيدا كند. بنابر اين مىتوان گفت كه هر كدام از آنان صفتى متفاوتاز ديگرى داشتهاند. صفت برجسته امام حسينعليه السلام، كه وى را از ديگرائمه متمايز ساخته، همانا شجاعت و دلاورى آنحضرت است.
هر گاه انسان واقعه كربلا را با آن صحنههاى شگفت انگيز به خاطرمىآورد صحنههايى كه در آنها خون با اشك وبردبارى با مروّت وهمدلىبا فداكارى آميخته بود، چهره قهرمان يكى از دلير مردان اين ميدان يعنىحسين بن علىعليه السلام در شكوهمندترين و درخشانترين شكل خود نمايانمىشود به گونهاى كه اگر از تواناييهاى جنگى آنحضرت كه آن را دست بهدست و سينه به سينه از پدران خويش به ارث برده بود آگاهى نداشتيم و ياآنكه در اين باره مدارك واسناد قطعى تاريخى در دست نداشتيم و اگر براين باور و اعتقاد نبوديم كه رهبران معنوى مىبايست آيت خلقتومعجزه خداوند باشند، چه بسا در بسيارى از حقايق ثابتى كه عقلوانديشه و ضمير ما در برابر آنها سر تعظيم فرود آورده، گرفتار گمانوترديد مىشديم.
امام حسينعليه السلام در واقعه عاشورا در هر مناسبتى به ميدان نبرد گاممىنهاد ودر ميان تاخت و تاز اسبان براى يافتن جسد صحابى يا هاشمىكه شهيد شده بود به جستجوى مىپرداخت. و چه بسا تا رسيدن بر سرجسد ياران خود درگيريهاى بس خونين ميان او و دشمنانش در مىگرفت.
هر يك از اين درگيريها و نبردها، خود يورشى بى همتا و دشوارمحسوب مىشد. مصيبت، خود از نيروى انسان و اراده او مىكاهد. گرسنگى وتشنگى اورا فرسوده و ضعيف مىكند و توان او را كاهش مىدهدو گرماى شديد خود عامل ديگرى است كه تلاش بيشترى از وى مىطلبد.
تمام اين موارد، در روز عاشورا براى امام حسين به وجود آمده بود. امّابا اين حال او نيم زرهى در بركرده بود و با يورشهاى شجاعانه خويش بردشمن درنده خوى مىتاخت. همچون صاعقهاى بود كه چون فرود مىآمد،دلاوران سپاه دشمن را مانند برگ درخت، در اطراف خود به خاكوخون مىنشاند.
يكى از كسانى كه در صحنه عاشورا حضور داشت، مىگفت:
"هيچ كس را دليرتر از حسين نديدم. چون يورش مىآورد، دشمنانمانند حيوان ضعيفى كه از پيش روى شير مىگريزد، از مقابل اومىگريختند. بعلاوه اينكه فصيحتر از ايشان كسى وجود نداشت".
چون به گذشته باز مىگرديم و تاريخ را ورق مىزنيم صحنههاى كمنظيرى از قهرمانيهاى آنحضرت را در فتوحات اسلامى و پس از آن درجنگهاى امام علىعليه السلام مشاهده مىكنيم. امّا اين دولاريها با تمام قوّتواصالت خود نمىتواند همپاى شجاعت آنحضرت در روز عاشورا كهبىگمان، مظهرى شكوهمند در تاريخ انسانى به شمار مىآيد، قلمداد شود.
عقاد در اين باره مىنويسد: "در ميان نوع انسان هيچ كس دلدارتر ازحسينعليه السلام در روز عاشورا يافت نمىشود. "(13)
زاهدى عابد
او هر سال به زيارت خانه خدا مىرفت مگر هنگامى كه شرايط تيرهآن روزگار كار را بر وى سخت كرده بود. پياده به حجّ مىرفت و در كنارخود دهها شتر بدون سوار را همراه مىآورد. هر تُهيدست مستمندى را كهمىديد آنقدر به او مىبخشيد كه توشهاش خالى مىشد و آنگاه از ديگرشترانى كه همراهش بود، توشه و آذوقه خويش را تأمين مىكرد.
هر شب هزار ركعت نماز مىگذارد. از فرزند بزرگوارش، امامزينالعابدينعليه السلام پرسيدند چرا پدرت كم فرزند بود؟ پاسخ داد:
"او هر شب هزار ركعت نماز مىگذارد پس چگونه مىتوانستفرزندان بيشترى داشته باشد".
بردبار حكيم:
1 - شكيبايى آن است كه انسان در سخت ترين شرايط بر اعصاب خودمسلّط باشد. بىگمان امام در روز عاشورا در دشوارترين وسختترينحالتى بوده كه انسان در برابر ظلم و ستم پايدارى كرده است. امّا با اينهمه آنحضرت شكيبايى ورزيد، آن گونه كه حتّى فرشتگان آسمانى ازمقاومت دليرانه و قدرت اراده و عزم پولادين وى به شگفت آمدند.
2 - يكى از خادمان آنحضرت مرتكب عملى شد كه بر وى مجازاتلازم بود. امام دستور داد او را حد بزنند. خادم گفت: مولاى من)وَالْكَاظِمِينَ الْغَيْظَ ()وآنهايى كه خشم وغضب خودفرو نشانند( امامفرمود: رهايش كنيد. خادم گفت: )وَالْعَافِينَ عَنِ النَّاسِ( )و از بدى مردمدر گذرند( امام فرمود: از تو گذشتم. خادم گفت: )وَاللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ()و خداوند نيكو كاران را دوست مىدارد( امام فرمود: "تو در راه خداآزادى و دو برابر مبلغى كه پيش از اين به تو مىدادم، به تو خواهم داد". (14)
سخنور بديهه سرا
در كتابهاى تاريخى گنجينهاى از سخنان فصيح و گهربار حسين بنعلىعليه السلام گرد آورى شده است. امّا در اينجا تنها به ذكر اندكى از آن همهبسنده مىكنم:
1 - عثمان، اقدام به تبعيد "ابوذر" صحابى بزرگوار پيامبرصلى الله عليه وآله كرد. امام على و فرزندانش براى بدرقه ابوذر حاضر شدند. امام حسين با توجّهبدين مناسبت، خطاب به ابوذر فرمود.
"اى عمو! خداوند هر گاه كه بخواهد به دگرگون ساختن اوضاعى كهمىبينى تواناست. اين قوم دنياى خود را از تو دريغ داشتند و تو دين خود رااز آنان دريغ داشتى. حال آن كه توبه آنچه آنان تو را از آن باز داشتهاند،بى نيازى و آنان بدانچه كه تو از ايشان دريغ داشتهاى، بسيار نيازمندند. پس از خداى صبر وپيروزى خواه وبراى دورى از حرص و بىصبرى از اويارى بجوى كه شكيبايى جزئى از دين و كرم است، و حرص روزىنمىآورد و بىصبرى اجل را به تأخير نمىاندازد". (15)
2 - اعرابى نزد امام حسينعليه السلام آمد و گفت: من از "هرقل" و"جعلل"و "اينم" و "مهمهم" خدمت تو آمدهام.
امام حسين خنديد و فرمود:
"اى اعرابى! به گونهاى سخن گفتى كه جز دانايان آن را در نيابند"
اعرابى گفت: من بيش از اين نيز توانم گفت. آيا تو نيز مىتوانى چنانكه من مىگويم پاسخم دهى؟ امام به او اجازه سخن داد. پس اعرابى بهخواندن اين اشعار آغاز كرد:
هفا قلبى الى اللهو
وقد ودع شرخيه
و در ادامه نُه بيت بر همين وزن خواند. پس از آنكه اعرابى اشعار خودرا خواند امام حسينعليه السلام اشعارى بر همان وزن وقافيه در پاسخ او سرود:
فما رسم شيطانى قد
تحت آيات رسميّه
سفور درجت ذيلين
في بوغاء فاعيّه
هتوف حرجف تترى
على تلبيد توبيه
آنگاه امام حسين به تفسير كلمات دشوار اعرابى پرداخت و فرمود:
"مقصود وى از هرقل، پادشاه روم و از جعلل، نخلهاى كوتاه و ازاينم، پشه درخت و از مهمهم، چاه پر آب است".
اين اوصاف سرزمينى بود كه آن اعرابى از آنجا آمده بود.
سپس اعرابى گفت: تا امروز كسى را از اين جوان خوشسخن و گشادهزبان و خوش فكرتر نديده بودم". (16)
از ديگر سخنان ارزشمند آنحضرت است كه فرمود:
"بدترين خويهاى پادشاهان، ترس از دشمنان و درشتى با ضعيفانوبُخل در هنگام بخشش است". (17)
و نيز از اندرزهاى لطيف آنحضرت است كه فرمود:
"كارى كه توان آن را ندارى عهده دار مشو، و به استقبال آنچه كه بداننمىرسى، مرو و بدانچه بر آن قدرت ندارى عادت مكن و بيش ازدرآمد، خرج مكن و جز به اندازه كارى كه كردهاى پاداش مطلب و جز بهخاطر نيل به طاعت خداوند شاد مشو و جز بدانچه كه خود را شايسته آنمىدانى، دست مبر". (18)
از ديگر سخنان گهربار آنحضرت، هنگامىاست كهاز وى پرسيده شد:
فضل چيست؟
آنحضرت فرمود: "نگاهداشت زبان و بذل احسان".
پرسيده شد: پس نقص چيست؟
فرمود: "به رنج افتادن به خاطر كارى كه تو را سود ندهد".
قيام عاشورا
معاويه و حكومت سلطنتى
بايد دانست كه خلافت در بينش اسلامى پديدهاى موروثى نبود. امّاكسانى كه در عهد عثمان، راه خلافت را براى خود هموار كرده بودندمىخواستند آن را موروثى كنند. روزى در مجلسى كه جمع بسيارى ازبنىاميّه در آن گرد آمده وامام علىعليه السلام و عثمان نيز در آن حاضر بودند،ابو سفيان سر كرده مخالفانى كه جنگهاى خونبارى براى جلوگيرى ازانتشار اسلام بر پا كرده بود، نيز در اين مجلس شركت جُست. او اينكشيخ بنى اميّه بود و در نزد آنان مردى محترم به شمار مىرفت. بنىاميه نيزدر آن روز تنها حزب حاكم بر دستگاهها و نهادهاى سياسى حكومتاسلامى محسوب مىشدند. ابو سفيان كه ديگر بينايى خود را از دست دادهبود، با عصايى كه در دست داشت راه خويش را پيدا مىكرد. او در آنهنگام احساس كرده بود كه عمرش سر آمده و بزودى مرگ وى را در كامخود فرو خواهد برد. چون نشست از يكى از حاضران پرسيد: آيا در اينمجلس كسى غير از فرزندان اميّه حضور دارد؟ مرد پاسخ داد: در اينمجلس غريبهاى نيست.
ابو سفيان وقتى از اين بابت مطمئن شد، خطاب به حاضران گفت:
حكومت را مانند توپ بين خود دست به دست بگردانيد. پس سوگندبهكسىكه ابوسفيان بهاو سوگند مىخورد نهبهشتى وجود دارد ونه دوزخى.
همه حاضران به او گوش فرا داشتند و سخنانش را به گوش سپردند. درآن مجلس كسى جز امير مؤمنان علىعليه السلام بر او اعتراض نكرد. اميرمؤمناناو را به خاطر آشكار داشتن كفرش مورد نكوهش قرار داد. امّا ابو سفيانزبان به پوزش گشود و گفت: من گناهى ندارم بلكه فريب سخن مردى راخوردم كه گفت در اين مجلس غريبهاى حضور ندارد و گرنه از عاقبتانديشى به دور بود كه من آشكارا چنين سخنانى بگويم.
اين مجلس به پايان رسيد و آن جمع پراكنده شدند. امّا با اين وجود اينمجلس تأثير بزرگى در آينده اوضاع سياسى مسلمانان گذارد.
آرى سخنان ابو سفيان از توطئهاى قديمى پرده برداشت و نخستحزب حاكم اموى و سپس هر كس كه خواهان دستيابى به قدرت بودومىخواست به خاطر كينهها و دشمنيهاى گذشته، نهادهاى اسلامى را ازميان ببرد، بدان جامه تحقيق پوشاند.
هدف از موروثى كردن خلافت، تسلّط بر حكومت بود تا پس از آنبتوانند هر كار كه خواستند، انجام دهند.
ابو سفيان و ديگر همفكرانش، در اين راه هر مشكلى را آسان و هرزشتى را زيبا جلوه مىدادند چرا كه آنان به بهشت و دوزخى باور نداشتندو به پيامبرصلى الله عليه وآله و جانشين او بى اعتنا بودند. هيچ باك نداشتند اگر آرمانمقدّس و شريفى لكه دار و آلوده مىشد و يا از فردى خوشنام به بدى يادمىشد. زيرا فرا روى آنان آيندهاى بود كه استفاده از هر وسيلهاى را درجهت رسيدن بدان، براى ايشان توجيه مىكرد و حتى وسايلى كه براى نيلبه اين هدف به كار گرفته مىشد مقدّس و محترم به شمار مىآمد. اين طرزانديشه كاملاً شبيه تفكّر جاهلانهاى بود كه از مغزهاى خالى و پوشالىآنان تراويده بود. هنگامى كه با رويدادهايى كه از اواخر روزگار خلافتعثمان تا به روى كار آمدن دولت عبّاسيان همراه شويم، در خواهيم يافتكه بهترين و صحيح ترين تفسير براى روشن كردن روند اين رويدادهاهمان سخن ابوسفيان و اعتقاد وى و پيروان اوست.
جنگهايى كه در عصر خلافت امام على به وقوع پيوست و حرمتهايىكه در دوران حكومت معاويه ناديده گرفته شد و حملههايى كه درروزگار حكومت يزيد روى داد و نبردها و جنگهاى ديگرى كه در دورانحكومت ساير خلفاى اموى صورت پذيرفت، همه و همه بر مبناى هميناصل و براى تحقّق بخشيدن به اين نقشه قديمى و كهنه به اجرا در آمد.
حزب اموى جز به غارت اموال و تشكيل سلطنت و به بندگى گرفتنتمام مردم، آن هم به هر وسيله نمىانديشيد. بنابر اين هر كس بخواهدرخدادهاى سياسى را در اين برهه طولانى از اين حقيقت آشكار )سخنابو سفيان( جدا كند در حقيقت معلول را از علّت و مسبّب را از سببخويش جدا كرده است.
حق موروثى
بدين گونه بود كه حزب اموى از همان روز كه عثمان كه به خلافت راهيافت خواست آن را حق شخصى و موروثى از آن خود جلوه دهد. امّامسلمانان با بيدارى خويش و هشدار برخى از صحابه بزرگ رسولاكرمصلى الله عليه وآله همچون ابوذر غفارى و عمرو بن حمق، اين توطئه را به خوبىاحساس كردند و آتش انقلابى را بر افروختند كه كاخ و آمال و آرزوهاىبنى اميّه را در هم كوفت و رؤياهاى شيرين آنان را كه بر پايه خلافتعثمان بنا شده بود، تيره و تار ساخت.
امّا بنىاميّه براى رسيدن به حكومت، تز خود را به گونه ديگرى مطرحكردند. و چنان كه مىدانيد به خونخواهى عثمان برخاستند. اين نخستيننشانهاى بود بر آن كه آنان خود را پس از عثمان وارث خلافت اومىپنداشتند واگر غير از اين بود، مىتوانستند پس از آنكه با ديگرمسلمانان همصدا شوند وبا امام علىعليه السلام بيعت كنند، به خونخواهىعثمان برخيزند. ولى آنان چنين قصدى نداشتند. بلكه حكومتى همچونحكومت روم و ايران را خواهان بودند كه در آنها فرزند، وارث تاجوتخت پدر مىشد و حتّى پسر شيره خوارهاى مىتوانست پس از پدرش بهسلطنت رسد.
امّا معاويه به همين ادعا بسنده نكرد. بلكه پيراهن عثمان را در شامبرافراشت و پنجاه هزار مرد جنگى زير آن گرد آمده بر مظلوميت عثمانگريستند و محاسنشان به اشك چشمانشان آلوده شد.
آنگاه پيراهن عثمان را بر فراز نيزه خويش بر افراشتند و با خدا پيمانبستند كه شمشيرهاى خود را در نيام نكنند مگر آنكه قاتلان عثمان رابكشند يا خود كشته شوند.
آيا شيوه معاويه، براى قصاص قاتلان عثمان درست بود؟ آيا طريققصاص، آن بود كه از بيعت با خليفه جديدى كه منتخب مهاجران وانصاردر مدينه و تمام مسلمانان جهان اسلام بود، سرباز زند؟
آيا طريق خونخواهى عثمان آن بود كه معاويه از بيعت با علىعليه السلام خوددارى كند و در آن شرايط حساس و ناهنجارى كه هيچ چيز جز پر كردنخلأها ووحدت كلمه مفيد واقع نمىشد، بر حكومت امام على بشورد؟
آيا نشانه علاقمندى و محبّت معاويه به عثمان آن بود كه پيراهنآغشته به خونش را چونان درفشى بر افرازد و به بهانه آن تمام انگيزههاواحساسات جاهلى را جان بخشد و يكى از بدترين جنگهايى كه اسلام رادچار تزلزل ساخت وبسيارى از مسلمانان را نابود كرد، به وجود آورد؟!(19)
هدف تنها انتقام از قاتلان عثمان نبود و گرنه چرا معاويه نامههايىجداگانه به طلحه و زبير نوشت و هر يك از آنان را به نام اميرمؤمنان يادو ادعا كرد كه آنان به خلافت از على سزاوارترند و براى رسيدن آنانبه خلافت از آنها پشتيبانى مىكند و پيشاپيش برايشان از شاميان بيعتگرفته است؟! بلكه مقصود معاويه آن بود كه در جهان اسلام، آشوبوهرج و مرج پديد آيد و در اين ميان خود به حكومتى كه هموارهآرزويش را در سر مىپروراند دست يابد و البته حزب اموى نيز در پشتصحنه اين هدف شوم جاى داشت.
به صحنه ديگرى توجّه كنيد. هنگامى كه معاويه در اجراى توطئه خودموفق شد و به لطف ايادى و عوامل خود توانست حكومت را از دستصاحبان شايستهاش بيرون كند و به تمام اهداف و خواستههايش برسد،در صدد اين انديشه بر آمد كه يزيد، فرزند شرابخوار و قمار بازش را پساز خود به جانشينى بگمارد.
اين رويداد را نمىتوان جز بدانچه پيش از اين گذشت، تفسير كرد. مسأله عميقتر از آن است كه ما فكر مىكنيم. جانشين كردن يزيد، تنهاجانشينى پسر از پدر نبود بلكه تحويل خلافت به دست پادشاهى اموىوستمكاره بود. مروان بن حكم نيز در روزگار خلافت عثمان به هميننكته اشاره كرد، وى هنگامى كه مردم گرداگرد مركز حكومت عثمان راگرفته بودند و از وى حقوق مشروع خود را مىخواستند به آنها خطاب كردوپرسيد: از "حكومت ما" چه مىخواهيد؟
پس اين حكومت شماست كه مىخواهيد آن را با چنگ و دندان دردستتان باقى نگه داريد. تمام رخدادهايى كه در اين مسير به وقوع پيوستنيز اين تفسير را تأييد و تأكيد مىكند. حتى روزى يكى از هواداران بنىاميّه به مسجدى كه شمارى از سران و بزرگان مسلمان نيز در آن حضورداشتند آمد و بر منبر نشست. معاويه آن روز در صدر مجلس نشستهويزيد نيز در كنارش جاى گرفته بود. مرد نخست به معاويه و آنگاه بهيزيد نگريست و در حالى كه شمشيرش را در هوا تكان مىداد، گفت:
اميرمؤمنان اين است )معاويه(. پس اگر مُرد اين )يزيد( خليفه است. آنگاه، در حالى كه شمشيرش را مىجنباند، گفت: وگرنه اين خليفه است)اشاره به شمشير(. مردم نيز از ترس آخرين خليفهاى كه آن مرد معرفىكرده بود، يعنى همان شمشير بران و پر نيرنگ، سخن او را پذيرفتند.
معاويه مُرد و يزيد به واليانش طى نامهاى دستور داد كه براى او ازمردم بيعت گيرند. نامه او به مدينه رسيد. در پى اين دستور، حاكم مدينهاز امام حسين بن علىعليه السلام خواستار بيعت با يزيد شد. امّا همان طور كهانتظار مىرفت آنحضرت از بيعت با يزيد خود دارى كرد و خانوادهويارانش را جمع آورد وبراى علنى كردن قيام و انقلابش به سوى مكّهرهسپار شد. هدف آنحضرت از اين انقلاب، تنها از ميان بردن يزيد نبودبلكه وى مىخواست ريشه حزب اموى را از بيخ بر كند و بر تيرگىوظلمتى كه بر جهان اسلام سايه افكنده بود، خاتمه بخشد. بى گمان اينقيام به سود امام حسينعليه السلام تمام مىشد.
امام حسينعليه السلام در نظر داشت چند روزى در مكّه مكرّمه اقامتگزيند. مردم به جايگاه والاى آنحضرت در نزد پيامبرصلى الله عليه وآله و نيز به سابقهدرخشان وى در مكتب اسلام و به استوارى گامهاى او در مسايل مربوط بهمسلمانان بخوبى آگاه بودند.
يزيد صد مرد مسلّح براى ترور امام حسينعليه السلام به مكّه فرستاد. امام كهاز توطئه يزيد آگاه شده بود، از اقامت در مكه منصرف شد و تصميمگرفت به سمت كوفه حركت كند. چرا؟ تغيير تصميم آنحضرت منوط برعواملى بود كه مىتوان در اينجا به طور خلاصه بدانها اشاره كرد:
1 - اگر امام حسينعليه السلام عليه بنى اميّه اعلان جنگ مىداد، هوادارانحكومت در مكّه بسيار بودند و ممكن بود حادثهاى در مكّه اتفاق افتد كهبا قداست و حرمت خانه خدا منافات داشته باشد. از طرفى اگر امامحسين در اينجا به جنگ مىپرداخت و پيروز مىشد، باز هم بى فايدهبود. زيرا در پس او دولتى نيرومند و مسلّح وجود داشت كه نيروهايش درهمه جا پراكنده و آماده بودند و تنها رسيدن يك سپاه كوچك از طرفحكومت براى خاموش كردن آتش اين انقلاب كافى به نظر مىرسيد. ازطرفى حكومت بنىاميّه، همواره در مكّه پايگاهى محكم براى خودداشت در حالى كه همان وقت كوفه بزرگترين نيروى اسلامى را در خودجاى داده بود.
بايد به اين عامل نيز اين نكته را افزود كه در مكّه مزدوران بنى اميّهبسيار بودند و احتمال داشت كه آنان رواياتى جعل كرده به امام نسبتدهند كه ساحت آنحضرت از آن تهمتها پاك بود. چنان كه پيش از وىهمين كار با اميرمؤمنانعليه السلام و به دست ابو هريره صورت پذيرفته بود.
تنها چيزى كه براى امام حسينعليه السلام اهميّت داشت آن بود كه مردمبدانند كه او بر حق است و دشمنانش بر باطل و بدين وسيله آنان نيز به راهحق كه خود وى تبلور آن بود بپيوندند و از راه باطل كه دشمنانشنمايندگان آن بودند، دورى گزينند.
اگر هم امام حسين اعلان جنگ نمىداد، باز هم نتيجه آن بود كهبه شمشير همين كسانى كه از جانب حكومت مأموريت يافته بودند تاآنحضرت را بكشند و زير لباسهاى احرام سلاح حمل كرده بودند،كشته شود.
2 - ابن زبير در مكّه سكونت داشت و خود را براى خلافت از امامحسينعليه السلام شايستهتر مىپنداشت. بنابر اين براى او مهم نبود كه براى ازميان برداشتن رقيب خود با يزيد، كه ادعا مىكرد از دشمنان اوست،دست دوستى دهد. هم چنان كه پدرش، زبير، نيز همين كار را در جنگجمل كرد. در آن جنگ زبير به صفوف مخالفان علىعليه السلام، كه مخالفانخود وى نيز بودند پيوست، تا بدين وسيله خلافت را به خود اختصاصدهد. از طرفى امام حسين نيز نمىخواست خود را با فرزند زبير درگير كند. چرا كه مسأله مهمترى وجود داشت و آن اينكه خلافت در شام بهفرمانروايى ستمكاره رسيده بود و اين انحراف، خلافت را از مسير حقخارج كرده و به طرف باطل سوق داده بود و قطعاً اين مسأله، از جريانابن زبير مهمتر و تلختر بود.
3 - همين كه امام حسينعليه السلام در هنگامى كه مردمان از هر گوشهوكنار، در روز هشتم ذى حجّه، به سوى خانه خدا مىآمدند، از مكّهخارج مىشد، خود تبليغى بزرگ براى اعلان مقصودش بود. بلكه مىتوانگفت كه همين حركت به تنهايى براى بيدارى مردمان شهرهايى كه ازپايتخت خلافت دور و از رويدادهايى كه در آنجا مىگذشت، بىخبربودند كافى جلوه مىكرد.
آنگاه امام حسين با قافله شكوهمند خود به سوى كوفه رهسپار شد. مردم كوفه پيروى خود را از امام اعلان كرده و با وى دست بيعت دادهبودند. آنان به امام حسين وعده داده بودند كه همان طور كه در كنار پدرشعلىعليه السلام به جنگ با شاميان پرداختند اينك نيز حاضرند در ركاب امامحسين با آنان نبرد كنند.
مسلم بن عقيل پسر عموى امام حسين كه فردى متنفّذ و امين بود،به عنوان رهبر آنان برگزيده شد.
امّا اندكى بعد طوفانهاى سياه وزيدن گرفتند و چنان كه امام حسينعليه السلامخود بيان مىكند، هواداران و يارانش خوار مىشوند و بيعتش را زير پامىنهند وسپاهش زير ترهيب و ترغيب نيروى شام از ميان مىرود.
اضافه بر اين عوامل، سبب ديگرى هم بود كه حركت تاريخ را دگرگونساخت و آن پاى بندى ياران امام حسينعليه السلام به حق، حتّى در سخت ترينوطاقت فرساترين شرايط، بود. حال آن كه شاميان در مقابل، از ارتكابهيچ جنايت و ترور و نيرنگى باك نداشتند.
براى اثبات اين نكته تنها دو ماجرا را نقل خواهيم كرد تا با نگرشبدانها بتوان تفاوتميان حركت وجهتگيرى ميان امامحسينعليه السلام و يزيدويارانشان را دريافت.
مسلم بن عقيل حاكم مطلق كوفه بود و عبيد اللَّه بن زياد به كوفه آمد تابلكه اوضاع را به سود بنى اميّه تغيير دهد. يكى از بزرگان كوفه به نام"هانى بن عروه"، در بستر بيمارى بود. ابن زياد تصميم گرفت به عيادتهانى رود تا شايد بدين وسيله او را با خود همراه كند.
مسلم در خانه هانى بود و هانى كه از آمدن زياد مطلّع شده بود بهمسلم دستور داد در نهانگاهى پنهان شود تا چون فرستاده يزيد و فرماندهامويّان كوفه به خانهاش آمد، مسلم از نهانگاه خويش بيرون آيد و گردنابن زياد را بزند و از شرّ او و يزيد خود را خلاص كند.
ابن زياد به عيادت هانى آمد و هانى لحظه به لحظه در انتظار آن بودكه مسلم از نهانگاه خويش بيرون آيد و كار را يكسره سازد. امّا دقايقولحظات سپرى مىشد. و مسلم به قولى كه داده بود عمل نمىكرد. هانىشروع به خواندن اشعارى كرد كه به نحوى مسلم را بر كشتن ابن زيادترغيب مىكرد. ابن زياد كه تا حدودى متوجه اين مسأله شده بود با ترساز خانه هانى گريخت.
با رفتن ابن زياد، مسلم از نهانگاهش بيرون آمد. هانى او را موردنكوهش قرار داد كه چرا در كشتن ابن زياد سهل انگارى و تعلّل كردى؟
مسلم در پاسخ گفت: رسول خداصلى الله عليه وآله فرمود:
"مسلمان پيمان شكنى نمىكند".
سخن رسول خدا اولين و آخرين ميزان و مقياس براى حركت در منطقياران امام حسين بود. زيرا آنان هدفى جز رسيدن به خشنودى خدانداشتند و هيچ گاه خشنودى خداوند به نافرمانى او منجر نمىشودونمىتوان با انجام معصيّت، مدعى اطاعت از خداوند شد.
امّا اوضاع واژگون شد و مسلم به شهادت رسيد. امام حسينعليه السلام در راهآمدن به كوفه خبر شهادت مسلم را دريافت كرد. حال آن كه آنحضرت درآن شرايط به يارانى نياز داشت كه او را يارى رسانند و كمكش كنند. چراكه پيشاروى امام شهر كوفه بود كه از يارى وى دست كشيده بود و درپشتش مكّه بود كه مخالفان امام اعمّ از ياران بنىاميّه و ديگران در آن گردآمده بودند. در برابر اين همه مخالفت تنها در حدود هزار نفر با امامحسينعليه السلام بودند و شرايط اقتضا مىكرد كه آنحضرت به هر وسيلهاى كهشده همين تعداد ياران خود را نيز از دست ندهد.
امّا آنحضرت موضوع را بصراحت با ياران خود در ميان گذارد و بهآنان گفت كه حكومتش در كوفه ساقط شده و به موقعيّت دشوارى گرفتارآمده است و هر كس كه بخواهد مىتواند از اين سپاه جدا بشود و بهراهخود رود. به خطبه امام پس از سقوط كوفه توجه كنيد :
"اى مردم! من با اين تصور كه مردم عراق با من هستند شما را گردآوردم واينك گزارشى دردناك از پسر عمويم به من رسيده كه دلالت براين دارد كه شيعيان ما از يارى ما دست برداشتهاند. پس هر كس از شما كهبر جنگ شمشيرها و تيزى نيزهها صبر مىكند با ما همراه شود و گرنه بازگردد". (20)
هدف امام حسينعليه السلام از قيامش جز خدا نبود براى همين چنان عملمىكرد كه خداوند مىخواست، صريح و واضح و بدون مكر و نيرنگ.
حال بد نيست در باره ياران يزيد به نقل دو ماجراى تاريخى بپردازيم:
1 - ابن زياد، هانى بن عروه يكى از رهبران و بزرگان شيعى كوفه را بهاين بهانه كه مىخواهد در باره برخى از امور با وى مشورت كند به حضورخود طلبيد، هانى فريب ابن زياد را خورد و به قصر امارت رفت چونوارد آن مكان شد او را دستگير و شكنجه كردند و سپس به شهادتشرساندند. اين در حالى بود كه آنان به هانى قول داده و سوگند خورده بودندكه با وى كارى ندارند.
2 - پيروان امام علىعليه السلام در پى هانى به قصر الاماره آمده، گرداگرد آنرا به محاصره خود در آوردند و خواستند هانى را كه به فريب او را بهقصر الاماره برده بودند، آزاد كنند. حال آن كه هانى در آن لحظه اصلاً درقيد حيات نبود.
ياران و هواخواهان بنىاميّهاز فراز قصر بهمعترضان، اطمينان مىدادندكه هانى زنده است و پس از پايان شورا به ميان آنان باز خواهد گشت.
سپس آنان را به آمدن سپاهيان شام كه اينك به نزديكيهاى كوفهرسيده بود، تهديد كردند و با بذل و بخشش اموال فراوان از خزانهبيت المال در جلب آنان كوشيدند.
كوفيان اندك اندك به تفرقه دچار شدند تا آن كه كوفه كاملاً در دستبنى اميّه افتاد. نخستين كارى كه آنان انجام دادند كشتن مسلم پس از به قتلرساندن هانى بود.
آنچه از مطالعه و بررسى تاريخ نهضت حسينى به دست مىآيد آناست كه سبب سقوط آن، همين وعدههاى دروغين و تهديدهاى پر حيلهونيرنگ بوده است.
ابن زياد پس از تسلّط كامل بر كوفه لشكرى به نام جنگ با تركانوديالمه گرد آورد. چون كاروان امام حسين به نزديكى كوفه رسيد، ابنزياد اين سپاه را به رويارويى با امام فرستاد تا او را دستگير سازند و يا بهقتلش برسانند. نخستين سپاهى كه از اين لشكر با امام حسين رو به رو شدمتشكل از هزار مرد جنگى بود كه فرماندهى آنان را حر بن يزيد رياحى برعهده داشت.
"حُر" از امام خواست كه يا بيعت كند و يا آنكه دست بسته به كوفهآيد. امام حسينعليه السلام پيشنهاد او را نپذيرفت و راهى بين راه كوفه و مدينهرا انتخاب كرد. حر نامهاى به ابن زياد نوشت و ابن زياد بر لزوم جنگ باامام حسين دستور داد. سپاهى كه شمار آنان به بيش از سى هزار تنمىرسيد به رويارويى امام شتافت. اين دو سپاه در جايى به نام كربلا(21) بايكديگر رو به رو شدند.
روز نهم ماه محرّم الحرام بود كه نامه ابن زياد به عمر سعد فرماندهسپاه بنىاميّه رسيد. ابن زياد در اين نامه فرمان داده بود كه نخست آب رااز دسترس حرم رسول خداصلى الله عليه وآله ببندند و سپس با آنان جنگ كنند.
امام يك شب از آنان مهلت خواست. چون روز دهم محرّم فرا رسيديزيديان بر خيمهگاه ابا عبد اللَّه يورش آوردند. هفتاد و دو تن از ياراندلاور امام حسين به مقاومت و مبارزه پرداختند و پس از آنكهدلاوريهاى بسيارى از خود نشان دادند، يكى پس از ديگرى به خونخويش غلتيدند.
برادران امام نيز در اين ميدان كشته شدند كه در رأس آنان بايد ازحضرت ابو الفضل العباسعليه السلام ياد كرد. فرزندان امام حسينعليه السلام نيز بهشهادت رسيدند. حتى فرزند كوچك و شير خواره وى در آغوشش كشتهشد. ديگر كسى جز آنحضرت زنده نبود. امام حسين خود به تنهايى برصفوف دشمنان حملهور شد وشجاعتى بزرگ از خود نشان داد.
شمار بسيارى از سپاه كوفه كشته شدند. هنوز ساعاتى نگذشته بود كهتقدير با تير غدّار خويش به دست حرمله و با سر نيزه خويش به دستسنان بن انس وبا شمشيرش به دست شمر بن ذى الجوشن بر آنحضرتهجوم آوردند. لحظاتى بعد امام حسين تشنه و مظلوم بر خاك افتاد. . . براو و يارانش هزاران درود!
پس از اين واقعه دهشتناك كه با شهادت سيّدالشّهداء و ياران پاكش درسرزمين كربلا آن هم به شكلى فاجعه بار به پايان رسيد مردم تمام نقاطجهان اسلام از اين ماجرا آگاه شدند و تخت بنى اميّه به لرزه افتاد.
زمانى دراز نگذشت كه آتش انقلاب در هر گوشه و كنارى بر افروختهشد ودر نهايت حكومت اموى از صحنه تاريخ محو گرديد.
امّا مشكل با سقوط بنى اميّه كاملاً تمام نشده و حكومت اسلامىهمچنان از مجراى صحيح خود منحرف بود. با اين وجود قيام سيّدالشّهداءو نهضت بزرگ وى جبههاى نيرومند و متّحد پديد آورد كه در برابر هرگونه انحرافى كه از سوى جنايتكاران اعمال مىشد، ايستادگى مىكرد.
در واقع اگر ما رويدادهاى تاريخى را به دقت مورد مطالعه قراردهيم، در خواهيم يافت كه هرگونه دعوت راستين و صادقى در اين دوراندراز، جوشيده از نهضت عاشوراى امام حسينعليه السلام بوده است.
بدين سان مىتوان گفت كه قيام امام حسين همواره به عنوان پايگاهىاصيل براى حركات اصلاح طلبانه در تاريخ اسلام مطرح بوده است و تا ابدنيز چنين خواهد بود.
1) بحار الانوار، ج10.
2) قاموس اللغة" ذيل ماده شبر و نيز بحار الأنوار، ج104، ص111.
3) سوره الرحمن، آيه 24 - 20.
4) مستدرك، ج2، ص626.
5) معالم الزلفى، ص259.
6) در حقيقت معاويه با اين جمله مىخواست انصار را به ريشخند بگيرد. چرا كه آنانپيش از اسلام در شمار عمال يهوديان مدينه بودند و با شتران خود باغستانهاىيهوديان را آبيارى مىكردند. )مؤلف(
7) اعيان الشيعه - سيّد محسن امين، ص40 - 29.
8) أبو الشهداء - عباس محمود عقّاد.
9) معصوم پنجم، جواد فاضل و نيز مناقب، ج4، ص66.
10) اعيان الشيعة، ج4، ص132.
11) أبو الشهداء - عباس محمود عقّاد.
12) اعيان الشيعة، ج4، ص126.
13) أبو الشهداء - عباس محمود عقّاد، ص46.
14) الفصول المهمّة، ص159.
15) روضة الكافى، ص207.
16) أبو الشهداء، عباس محمود العقاد، ص73، به نقل از م |